شعر و لعنت ابدی
ماریا زامبرانو فیلسوف اسپانیولی، گزارش شگرف خود را از نبرد افلاطون با شعر، درآغاز جنگ جهانی دوم منتشر میکند. پیش از آن زامبرانو سوار بر کشتی از اسپانیای فرانکو گریختهاست و راهی آمریکای لاتین شدهاست. درست در سالی که گارسیا لورکا در قتلهای زنجیرهای فاشیستهای اسپانیا شهید میشود. زامبرانو تصویر خود از شاعر را با گزارش حلاج از شیطان آغاز میکند. این تصویر در چاپ رسمی «شعر و فلسفه» به دست ناشر حذف میشود و سالها بعد به مجموعهی آثار زامبرانو افزوده میشود. شاعر به مثابهی عاشقترین و مومنترین شاهدی که در لمس بیواسطه با اشیا زندگی میکند، همیشه ملعون است و راهی به بهشت افلاطونی مذاهب ندارد. زامبرانو در فرازی از متن شعر و فلسفه مینویسد: « شعر علاقهای به قدرت و خواست ندارد، آنها در افق شعر قرار نمیگیرند. وجدان شعر به معنی خواست قدرت نیست و تفاوت اساسی همینجاست. وقتی شعر از اخلاق سخن میگوید باید از شهادت حرف بزند، از ایثار. شعر از شهادت معرفت رنج میبرد، از آگاهی و وضوح میمیرد. رنج میبرد چرا که مدام در تعمق است و در خودآگاهیاش نشانهای از قدرت نیست. تنها میتوان ضرورت اجتنابناپذیر کلمهای را در آن دید که باید شنیدهشود… شعر، آن چیزی را تسخیر نمیکند که پیشاپیش عدد و وزن و اندازه دارد. مثل فلسفه نیست که قوانین حساب خدا را در خلق جهان کشف کند، قوانین آفرینش را، ولی شعر عدد و وزن و اندازهای را مییابد متناظر با چیزی که هنوز شکلی ندارد. رنج و ایثار شاعری در این است. در یک کلام، شعر آفرینش است و در نتیجه الهام است، دعوت است، عزم قدسی است. عدالتی است سرشار از مهر، فرصتی که به هرآنچیزی عطا میشود که هستی نیافتهاست تا سرانجام “باشد” : پیوستگی آفرینش. شعر نمیتواند از قالب سیستمی چون متافیزیک بیرون بیاید. متافیزیک، فرزند پریشانی و محنت است… در شعر، اضطراب اما هست. همان اضطرابی که همراه آفرینش است. اضطرابی که از ایستادن روبروی چیزی دست میدهد که هنوز شکلی ندارد، چرا که خودمان باید به آن شکلی بدهیم. در اضطراب شاعران، خطر معنی ندارد. تهدید حاضر نیست. تنها هراس هست، هراس مقدس، در تعهد به آنچه ما را به فراتر از خودمان بر میکشد، پرتابمان میکند، وادارمان میکند که بیش از انسان باشیم. کولانی پدیدار شناس مینویسد: مفهوم ترس را نمیتوان از خطر، تهدید، نیاز به حفظ یا کمک به چیزی جدا کرد. در واقع وقتی شاعر از اضطراب آفرینش رنج میکشد، نمیتوان به سادگی نتیجه گرفت که خود شاعربه واسطهی شاعری حفظ میشود. بلکه این کلمه است که به واسطهی شاعر حفظ میشود و اگر شاعر هم روزی ماندگار شد، برای آن است که کسی زندگی خویش را خواهد یافت که آن را پیشاپیش از دست دادهاست و از هرچه مانده در زمان دست کشیدهاست.» اینجاست که هولان، در شبی با هملت میگوید «هر چه شعر بزرگتر باشد، شاعر بزرگتراست و نه برعکس».
حلاج خود نمونهی کاملی از این شاعر ملعون است. تصویر قدرتمندی که زامبرانو از شاعر بهدست میدهد، شاعری که پس از مالارمه خود را به صراحت عریان میکند، شباهت غریبی به تعبیر شاملو از ضحاک دارد.
اگر احمد شاملو، شاعر ما، روح ضحاک را احضار میکند، ضحاکی که در مرز غیب و شهادت، در آستانهی جهان زیرین ایستادهاست، ولادیمیر هولان تصویر اورفئوس را درست در بازگشت از جهان زیرین بازمیآفریند. اورفئوس هولان همان ضحاک، حلاج و شیطان ماست دردل پیوندی که زامبرانو میان شیطان حلاج و نبرد افلاطون با اورفئوس خلق میکند.
نبرد افلاطون با شاعران را قرنها بعد، قرآن ادامه میدهد. به بیانی افلاطون از آنرو با شعر به نبرد برخاست که میخواست فلسفه را به گفتار مسلط زمانهاش بدل کند و از اینرو با قدرتمندترین گفتار روزگارش، شعر، درافتاد. قرآن نیز به شیوهای مشابه با شعر میجنگد. سورهی شاعران با قیاسی میان «سحر و جادو» و «معجزه» آغاز میشود و در ساختاری منسجم به تقابل میان کلام خدا و شعر میرسد. تلاش قرآن بر آن است که شعر را از مقولهی ساحری بداند و خود را از مقولهی اعجاز. اما قرآن همانطور که راهی برای ساحران فرعون میگشاید، برای شاعران نیز دریچهای را باز میگذارد. با این حال مولانا که به گمان من در مسیر گفتاری که از حلاج به عینالقضات میرسد سخت محافظهکار است، خود را شاعر نمیداند و شاعری را در قبیلهی خود ننگ میشمارد. تصویر حلاج شاعر تنها در نزد حافظ است که قوام میگیرد. حافظ همان شاعری است که قلمرو از دست رفتهی شاعران را در جدال میان قدرت و زندگی بازپس میگیرد در انتهای کتاب ضمیمهای آوردهام که جهانبینی حافظ را از خلال شعرهایش بیان میکند، این متن را احمد شاملو نوشتهاست و گمان نمیکنم پیش از این منتشر شدهباشد. اگر روزی تلاش اورفئوس بر آن بود که مرده را به زندگی برگرداند، مذاهب کوشیدند که این عمل را از آن خود کنند. تلاش اورفئوس همچون عمل شاعران، مشقتبار است اما معجزهی پیامبران طرفهالعینی است. اورفئوس هولان، مرده را به زندگی برمیگرداند، یعنی معجزه ممکن میشود. اعجازی که روزی مذاهب از شاعران سرقت کردند دوباره به شاعر برمیگردد. از این رو «شبی با هملت» همانقدر به قلمرو عمل کفر تعلق دارد که شطح شوریدهی حلاج. در سطحی دیگر این شعر، روح هملت را احضار میکند و به او امکان سخن میدهد. کاری که از نخستین شاعران، شمنها بر میآمد.
ورود شعر به عرصهی سیاست همان اتفاقیاست که امروز در خیابانهای تهران شاهد آنیم. با تعاریف افلاطونی سیاست، جنبش سبز، در تاریخ تجربهی سیاسی زندگی نمیکند. چرا که نیما، شاعر ما از آن سیاست بیزار است و مینویسد: «بالاخره من از سطح این ورطه، که سیاست نام دارد، و از سطح افکار خودم نیز پرواز کرده بیشتر میل دارم یک مربی روحانی باشم تا یک مرد مکار و متزلزلالفکر.» احمد شاملو در پاسخ خبرنگاری که از او میپرسد «شعر و سیاست کجا به هم میرسند» میگوید«متقابلا بر سر نعش همدیگر.» اما، سیاست در عبارات شاملو و نیما به تعابیر افلاطونی آن برمیگردد که خصم بیآشتی شعر است. اما جنبش سبز، مقاومت منفی بیپایانیاست به مثابهی شعر، نه تکرار مشروطه است، نه تقلید از انقلاب پنجاه و هفت. جنبش سبز، جنبش زندگیاست در بطن تعاریف کهنهی سیاست. هستی شعر است. شعر، به دنبال لمس بیواسطهی اشیاست. جهان را عریان میکند از گرد و خاک نام و تاریخ. جنبش سبز، واژهی شهید را به اصل خود برمیگرداند. قهرمان از جایگاه ناملموس و محو خود، به خیابانهای تهران پا میگذارد و همه میشود. دیگر نه روز قدس مال حاکمیت است، نه سیزده آبان، نه شانزدهآذر و نه هیچ مناسبت دیگری در تقویم تاریخی ایران. دیگر هیچ مراسم مذهبی به حاکمیت تعلق ندارد. جنبش سبز زبان زندگی روزمره و حیات اجتماعی را در اختیار گرفته و کلمات را به اصل خود برمیگرداند. با تسخیر زمان تاریخی، روایت شهر را مال خود میکند و روایت تازهی شهر، اساطیری را که دیگر در عرصهی عمل جز ویرانی از آنها برنمیآید را اخته میکند. اسطورههایی که تا دیروز انسان را به قید خود در آوردهبودند، امروز در دست مردم یا چهره دگر میکنند یا اخته میشوند. شعر جنبش را ما همه مینویسیم. ما همه اثبات امکان نوشتن شعریم در خیابانهای شهر، در کج و کوج ساختمان سیاسی و ویرانههای تاریخ ایرانزمین، تاریخی که ویرانههایش نشان از غیاب انسان است. همان انسانی که حافظ آن را به مرکز هستی برمیگرداند. انسانی که به دست جمود و تعصب جباران، انکار شدهاست و حالا درکار بازپس گرفتن جسمیت و زندگی خود از دست مجردات و ایدههای مردهاست. میلوش در مقدمهی کتاب چیزهای روشن مینویسد:« آنچه بر ما واقع شده، محرومیتی عظیم است. چنان که گوئی از حیاتی تـرین اندامهایمان محروم شده ایم. تئولوژی، علوم و فلسفه می کوشند از ما حفاظت کنند و کاری از پیش نمی برند. “در جهانی که حتی خدا هم راه خود را گم کرده است”، آنها فقط تائیدی بر این رنج و تالم اند. محرومیتی چنان عظیم که نه تنها محیط زیستمان که تخیل انسانی را هم آلوده می کند.
دنیا از مرزهای روشن محروم شده است: از فراز و فرود، از خوب و بد و در برابر نیستی از پای در آمده است. همه رنگهایش را از کف داده است و خاکستری نه فقط اشیاء ، که زمین و فضا را، حتی جریان زمان را پوشانده است: دقایق را و روزها و سالها را.
مجردات نمی توانند به ما کمک کنند، تنها تلخی روزگارمان را برجسته تر می کنند. شعر اما، نقشی دیگرگونه دارد، ساده و طبیعی به ما می گوید که همه فرضیات نادرستند. شعر با فردیت روبروست، نه با عمومیت. به زمین نگاه می کند، به اشیاء خیره می شود، به رنگ و حسشان، و نمی تواند زندگی را تقلیل دهد. زندگی را با همه رنجهایش، تهدیدها و وحشتش، طرب و نشاطش. شعر نمی تواند جهان را به آهنگ یکنواخت خستگی، ملال و شکایت بکاهد. او همیشه کنار بودن ایستاده است در برابر پوچی.»
تامورا ریوایچی، شاعر ژاپنی، در شعری مینویسد:«ویرانیهای جهان از روزی آغاز شد که طبیعت تقلید از هنر را وانهاد.» اگر ارسطو، هنر را تقلید طبیعت میداند، شاعر بر خلاف این فیلسوف بر آن است که تعبیر ارسطو از هنر جز ویرانی به بار نخواهد آورد. تعبیر ارسطو، انسان را قلم میگیرد. شبی با هملت هولان درست از همین تقابل آغاز میشود: «در راه طبیعت تا هستی» و ویرانیهایی را نشان میدهد که در این فاصله آوار شدهاند و دیوارهایی را که مهربان نیستند.
اگر قرار است شعر از طبیعت، تقلید نکند و به تعبیری ارسطویی نباشد، باید بتواند طبیعت را بیافریند. شعر در این تعبیر، محاکات واقعیت نیست. اگر جهان محال است، شعر باید آن امکان باشد نه بازنمایی صرف محال. با این بیان، شعرهایی که بازنمایی صرف ویرانههای ما هستند، فرزندان پریشانی و محنتاند و در حریم متافیزیک زندگی میکنند، این شعرهای ارسطویی، پسران اختهی محالاند.
در موقعیت تاریخی امروزمان بر این باورم که گفتار شعر در خیابانهای ایران که به دست شاعران ناشناسی نوشته میشود که مردماند، از گفتار شعر در کلام شاعران رسمی زندهتر است. هژمونی حاکم بر شعر امروز ما همچون تعابیر کهنهی سیاستمان چیز تازهای در چنته ندارد که به خیابان بیاورد. با این اوصاف، «شبی با هملت» را شعر جنبش سبز میدانم که سالها پیش در دیکتاتوری کمونیستی چک نوشتهشده است. زندگی هولان نوعی راهپیمایی سکوت بود در جباریت و سرمای اروپای شرقی، پیش از فروپاشی دیوار برلین. کروتچویل مینویسد که برای ما، نسل نوظهور ادبیات چک، امید یعنی تماشای کامپا از دوردست پراگ و نظارهی نور خانهی هولان که روشن میشود و خاموش میشود. برای همهی ما ایرانیها، این چراغ هر روز در خیابانهای کشورمان روشن میشود، خاموش میشود و همه یقین داریم که فردا کسی هست که دستش به کلید برسد و چراغ از نو روشن شود.
شعر جنبش سبز، واقعیت موحش زندگی هرروزهی ما را دیگرگون میکند. به اختصار مینویسم که «شبی با هملت» چهگونه این دگرگونی را ممکن میکند.
شاعر، هملت را بیرون میکشد از دل تراژدی و به او بخت آن میدهد که از خود سخن بگوید. عمل شاعر، از یکسو ساختار تراژدی را به چالش میکشد، از دیگرسو هملت، دیگر فقط در مالکیت متنی نیست که پیشاپیش به آن تعلق داشت. به باور من، یکی از دلایل اصلی عقیم ماندن پروژهی مدرنیته در ایران، حذف دیالوگی تاریخی با کلاسیکهای ماست، مادام که با ریشههای زبان خود سخن نمیگوییم، عقیمایم. شاملو از معدود شاعرانی بود که این خطر را به جان خرید. تراژدی بر یک ساخت اخلاقی استوار است. شاعری که تراژدی را به چالش میکشد، ساخت اخلاقی حاکم بر تراژدی را هم به چالش میکشد. دقیقا همانکاری که هولان با هملت میکند. هملت هولان در یک پیوستار تاریخی از آغاز تراژدیهای یونان باستان تا شخصیت شعر «شبی با هملت» زندگی میکند. اتفاقی که در خیابانهای ایران رخ میدهد نیز یک ساخت اخلاقی را به چالش میکشد که خالق تراژدی تاریخی ماست. جنبش سبز، شخصیتهای این تراژدی را از بطن تراژدی بیرون میکشد و به آنها بخت آن میدهد که از خود سخن بگویند. به باور من در این بعد، هنر میتواند به این احضار و سخن، ابعاد دیگری ببخشد و این برگردهی شاعران نوظهور ماست.
هولان، اعجاز اورفئوس را ممکن میکند. اورفئوس و اوریدس بر زمین قدم میگذارند. در این بیان اسطورهای که عقیم ماندهبود به دست شعر دیگرگون میشود. اساطیر عقیم ما نیز در جنبش سبز باید دیگر شوند. شعر، عمل است. هر اسطورهای که عمل شعر را ناممکن میکند باید به ظرافت، دیگر شود. این ظرافت را امروزه در خیابانهای ایران میبینیم. انتظار آن لحظهی موعود را میکشم که صدای پای این ظرافت را در شعر امروزمان بشنوم.
در تحلیل متن سوانح غزالی و اسطورهی عشق در گفتار صوفیانهی فارسی به این باور رسیدم که عشق در متون صوفیانهی فارسی وجود ندارد. آنچه نام عشق بر خود نهادهاست، همان تهیای مخوفیاست که نام دیگرش عدم است و نام ریاضیاتیاش صفر. در مقالهای عشق صوفیانه را ابزار زیباییشناسی سیاست حاکم میخوانم و اضمحلال فردیت و خودکشی سوژه را مخاطرهای میدانم که عشق صوفیانه برای زبان ما و زندگی ما با خود آوردهاست. ولادیمیر هولان، از پرسش عشق موثر سخن میگوید. ساختار سیاسی حاکم در ایران، از استعارات صوفیانهی عشق استفادههای بسیار کردهاست، کافیاست واژهی «موثر» ترکیب اضافی همهی این استعارات باشد و آنوقت پرسشی شکل میگیرد که در بستر شعر شبی با هملت میتوان به خوانش آن پرداخت. کدام اسطوره مرده را زنده میکند و کدام زنده را به جهان زیرین میفرستد. چطور، من، ذوب نمیشود، فرد، محو نمیشود؟
شبی با هملت بر کودکان تاکید بسیار دارد. چرا که کودکان، اولینها را زندگی میکنند، اعجاب و بهت را. نگاهی که تعجب نمیکند، نگاهی که حیرت نمیکند، نگاه مردهاست. اما کودکان از «چرا» لبریزند. از این روست که به گمان من، هرکه تعبیر کهنهی جدیت را به خیابانهای ایران پیشکش میکند، کودکی را از خیابانها میرباید. خیابان باید از اعجاب و بهت سرشار باشد، از اولینها. اولین عشق و اولین بوسه. اولین رقص و نخستین قدمهای مفهوم زخمخوردهای که به زندگی بازگشتهاست و فقط ریشهها را میبیند: مفهوم آزادی. مفهومی که هربار باید از نو تعریف شود که اگر در پوستهی پیشینش بماند میمیرد. آزادی سرخوشانه، بوسههای رندانه و رقص سرمستانه است که خیابان را از ملال و کسالت تاریخیاش بیرون میکشد.
شعر در تعبیر زامبرانو با عدالتی سرشار از مهر مقارن است. «شبی با هملت» از آن دستهای فروتن، دستهای کوچک پریان، دستهایی از پر که وسوسهی بال در آنها میزیست اما به تمام چیزهای زمینی وفادار بودند، سخن میگوید: از دستهای مادر. مبارزهی منفی بدون خشونت، مبارزهی مادرانهاست در تغییر جهان. غمخوارگی برای چیزهای کوچک. برای امکان یک بوسه در خیابان، نه برای مبارزه با امپریالیسم به نام روبسپیر.
کتاب شبی با هملت را از اینجا دانلود کنید.
زیبایی مثله شده
یاران ناشناختهام
چون اختران سوخته
چندان بر خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر
آسمان
همیشه شبی بی ستاره ماند
احمد شاملو
تاریخ بشر را با خون نوشتهاند اما تلخی آزارندهی تصاویر خونینی که از ما بر دیوارهی غارهایمان خواهد ماند آیا صدای هزاران هزار مویه و ضجهی درد را هم در بر خواهد داشت؟ تصویر کلی خونی که بر دیوار نقش بسته تنها نماد جنایت و سبعیت است و تلاش برای تصور و بازسازی لحظه لحظههای وحشت و عریانی و بیحرمتی راهی به درک ذات تحقیر و رنج نمیبرد.
از ما چه بر دیوارهی غارها مانده است؟ تصویر بردهیی زیبا که یا باید آنقدر دست به دست شود تا در میان دستها جان دهد و یا خود را کنج مطبخ میان خاکستر آتشدان دفن کند، تصویر کنیزی زیبا که یا باید جزو آجیل و تنقلات حرمسرا باشد یا خود را کنج مطبخ… ، تصویر گلبهار زیبا که دلش پیش جعفر است اما یا باید نصیب حرمسرای خان پیر و زهوار در رفته شود و یا گیسِ بریده و دندانهایش را برای خان بفرستد و چون زیباییاش را باخته از چشم جعفر هم بیفتد، تصویر زنی زیبا که مورد تجاوز سربازهای دشمن قرار گرفته و بهناچار کودکی زاده که هر روز و هر ثانیهی وجودش برای مادر مهر و کینه است، تصویر دخترکان ۱۳ سالهای که معصومیتشان کنار خیابان جا مانده، تصویر زنان و مردانی که جسارت و خوشبختیشان که خندههاشان جا مانده و تصویر ترانهی سوخته ترانهی زیبا با موهای بافته و چشمان وحشتزده غرق در معصومیت و خون با درونی شکافته، تصویر جامعهیی که قرنها به موهنترین تجاوزها و تحقیرها، عریان و خوار و خفیف شده و دم بر نیاورده و تصویر مردمانی با پیشینهی هزاران هزار سالهی سکوت، که همه جسد سوختهی آن دختر خواهیم بود با خونهایی بر زمین ریخته و فراموش شده، کاش ای کاش فریاد بر دیوارهی غارها نقش میبست.
خونِ نقش بسته بر دیوار، تصور وحشت، لحظهها و ضجهها و این فکر: وقتی شکنجه و درد درون انسان را میشکافد تا به مرگ میرسد چگونه او برای ابد در همان لحظه، همان کابوس و در همان رنج میماند و هرگز دیگر نخواهد توانست آرامشی بیابد. سوزش تلخ این فکر سر به جانم میگذارد؛ میخندم اما انگار هرگز نخندیدهام و نمیتوانم بگریم تا آرام شوم. نمیتوانم خودم را بیدار کنم. کابوس تو در تو و لاینقطع ادامه مییابد.
کسیت که مقصر است و کیست که مقصر نباشد؟ دست کدام ما به خون انسانهای بیگناه آلوده نیست؟ ما که همگی در ابداع و نوشتن مفهوم گناه بر دیوارهی غارها همدست بودهایم چگونه امروز از خون ترانه دست بشوییم؟ ما که زیر آوارِ اندیشههای انتزاعی و بیمارکنندهی انصاف و عدل و برابری قرنهاست بیهوده انسانیت و بالندگی را در راه یافتن کیمیا گردن زدهایم امروز همه همدستایم. بر دیوارهی غارهایمان تنها کلمهی سرافکندگی است و نقش انسانی خفته در خون، نقش پیکر سوخته و بیحرمتشدهی انسان، انسان قربانی مطلق اندیشی و مطلق پرستی، انسانی منفعل نگه داشته شده و برساختهی اندیشهها و امیدهای ماورایی.
دغدغهی من این روزها این است: آیا بشر سرانجام از موهبت زندگی در جامعهای درمانشده برخوردار خواهدشد؟ جامعهای عاری از عقده، عطش قدرت و آسیبهای روانی دیگر؟
این روزها همه چیز طعم گس بغض دارد برایم. از جلو آینه ایستادن احساس گناه میکنم، از خوردن چیزی خوشمزه، از خنکای کولر، از احساس لذت و یا آرامش. این روزها از چنین زنده بودن احساس گناه میکنم. در خیابان زندگی بیترانه جاری است مردمان میروند و میآیند مهمانی میگیرند، میخورند مینوشند و مست میکنند عروسی میگیرند میخندند خرید میکنند بچهدار میشوند سر اینکه بچهشان چه کلاسهایی برود و چه مدرکی بگیرد با هم رقابت میکنند برای پولدارتر شدن جان میکنند سر هم را زیر آب میکنند حق هر که را زورشان بچربد میخورند زیرآب هم را میزنند (البته به دیدار اماکن باستانی مثل تخت جمشید هم میروند و در فعالیتهای فرهنگی هم شرکت میکنند) به فامیل و آبا اجدادشان مینازند دروغ میگویند دُم هم را توی بشقاب میگذارند و هر طرف باد بیاید خرمنشان را باد میدهند و هروقت هم پا بدهد بحث سیاسی میکنند فیلم هم میبینند نقد هم میکنند علل سقوط تمام جنبشها را هم میدانند
میترسم بچهدار شوم، میترسم بچهام دختر باشد، میترسم دخترم زیبا باشد
از پشت شیشهها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید!
خون را به سنگفرش ببینید!
خون را به سنگفرش…
احمد شاملو

