In English| En Espa?ol| Add to Google

Mohsen Emadi : A Name For Nobody

وب‌سایت انگلیسی و اسپانیایی‌ام

در نهایت، به این نتیجه رسیدم که وجود یک وبسایت به زبان انگلیسی و اسپانیایی برای کارهایم ضروری‌است. نامش را، یک استعاره‌ی سوزان (A Burning Metaphor – Una Metáfora Ardiente) گذاشته‌ام و آدرسش این‌جاست.

 

 

هیچ

خرت و پرت - محاکات وبلاگی

دوشاخه‌ی تلفن را از برق کشیده‌ام. اسکایپ و فیس‌بوکم را بسته‌ام. صدای موبایلم را خفه کرده‌ام. موسیقی هست، شعر هست و کار و سفر. ناپیدایی را می‌جویم و ناپدید خواهم شد در عین زندگی. نمی‌خواهم تجربه‌ی محاکاتِ لحظه، جای زیستن لحظه را از من بگیرد. دوستانی که دوستم می‌دارند، بهتر است دنبالم نگردند.

 

آن گوش کذایی

ترجمه‌های من - خيابان يک‌طرفه

 

شعرهای عجیب بسیاری نوشته‌ام درباره‌ی چیزهای عجیب بسیار. امروز می‌خواهم شعری جدی بنویسم با موضوعی جدی، موضوع من، گوش توست. مطالعه‌اش کرده‌ام، با دقت وارسی‌اش و از هر طرف در موردش تحقیق کرده‌ام، در سیلاب نور، در گرگ و میش، و با خطوط برجسته در برابر شایعات، در تاریک و روشن، در حال حرف زدن با تو، خندیدن با تو، و در سکوت، وقتی چای آوردند، موقع موسیقی، در هیاهو و غوغا، یا وقتی همه‌چیز ناگهان خاموش شد و شب بر خیابان دور وزید از میان پنجره‌ی باز.

 

شعر از لاسسی نوممی، ترجمه‌‌ی محسن عمادی

 

 

حکایت نازی‌ها

حوزه‌ی عمومی - اين محل اجاره داده‌می‌شود

 

 

جورج لاکوف متفکر برجسته‌ی آمریکایی در باب حمله‌ی آمریکا به عراق گفته‌است: «پس از سقوط صدام، این دیگر جنگ نیست، اشغال است.» او با نفس حمله‌ی آمریکا به عراق مخالف بود و در این عبارت نیز سواستفاده‌ی محافظه‌کاران آمریکایی از استعاره‌ی جنگ را تذکر می‌داد. به گمان او، حقیقتی که آمریکا با آن روبروست، نه موقعیت جنگ که موقعیت اشغالگری‌است و استفاده از استعاره‌ی جنگ، چیزی نیست جز یک شیادی‌ رسانه‌ای. درست در همین نقطه است که سرنوشت مردم فلسطین با مردم ایران در موقعیت کنونی گره می‌خورد. موقعیتی که قرار است دچار آن شویم، نه فقط یک جنگ که به عکس اشغال‌گری است.

با این گزاره این یادداشت کوتاه را به تعریض آغاز می‌کنم و آن را با اشاراتی از شمس تبریزی به پیش می‌برم.

شمس در مقالات حکایت بهلول و قاری قرآن را باز می‌گوید. به روایت او، بهلول را به محضر خلیفه می‌برند تا بازخواستش کنند. چرا که در ملا عام خطاب به قاری گفته‌است: «دروغ می‌گوید!». بهلول میان صوت و قول راوی تفکیک قائل می‌شود و خردمندانه به شکاف میان حقیقت و محاکات آن اشاره می‌کند. با این بیان، در موقعیت تاریخی ما، احمدی‌نژاد به روایت بهلول دروغ می‌گوید راجع به حقیقت فلسطین، اما پرسش فلسطین را نمی‌توان به قاب روایت احمدی‌نژاد و اعوانش (= روایت اسرائیل)‌ تقلیل داد. در وضعیت کنونی،‌ تقلیل مسئله‌ی ایران به یک موضوع صرفن محلی شاید ابلهانه‌ترین خیانتی‌است که می‌توان در حق مردم این قلمرو جغرافیایی(منظورم، ایران) مرتکب شد. به بازی «مردم ایران و مردم اسرائیل» وقتی می‌توان با اغماض -به عنوان یک محصول مصرفی پست‌مدرن- نگریست که اسمی از «مردم فلسطین» هم در آن بیاید. بگذارید این دو عبارت را کنار هم ببینیم. مردم ایران/ مردم اسرائیل. این گزاره با استفاده از یک تناظر واژگانی با چفت «مردم» ‌می‌خواهد ایران و اسرائیل را در یک طبقه‌بندی سیاسی قرار دهد.  این تناظر پیشاپیش با به رسمیت شناختن اسرائیل به اسم «مردم»، بدون قید و شرط مردم فلسطین، در واقع به نام «ایران»،‌ مردم فلسطین را قربانی می‌کند. «اسرائیل» برای قرن‌ها صرفن یک استعاره بود. این استعاره، یک جغرافیا را اشغال کرد و آن را به سلاخی از محتوا تهی‌کرد و حالا خود را به عنوان یک واقعیت بر ما تحمیل می‌کند و اصرار می‌ورزد که دیگر «فلسطین» یک استعاره است. با اشاره‌ای که در آغاز مطلب آوردم، قصد دارم بگویم که اگر «فلسطین»، یک استعاره‌است، بی‌تردید همان استعاره‌ی ماست.

تصور می‌کنم، تنها از سر شیادی یا بی‌خبری محض می‌شود در قاب روایت «تهدید ایران» قرار گرفت وقتی یک سوی ماجرا بیشتر از دویست بمب اتم دارد و مدام در کار اشغالگری، تجاوز و نقض حقوق بشر بوده‌است و سوی دیگر ماجرا در همین منطقه‌ی تراژیک، منظورم عربستان سعودی، بیلیون‌ها دلار فقط صرف تبلیغات اسلامی بنیادگرایش می‌کند. حکومت ایران، در بهترین حالت، در نقش اعوان «تهدیدهای خاورمیانه» عمل می‌کند چرا که با غصب «سخن حق» و محاکاتی دروغین، زمینه را برای تحقق آن تهدیدها فراهم می‌کند. نتیجه‌ی غصب سخن حق، آن می‌شود که امروز مغلوب احتمالی آینده، ‌دست یاری دراز می‌کند به سمت فاتح احتمالی تا در حق‌اش رحم آورد: به نام مردم.

شکاف میان مردم ایران و حکومت ایران بر همین واقعیت غصب «سخن حق» قرار گرفته است. این شکاف به هیچ‌وجه قابل مقایسه با فاصله‌ی میان مردم اسرائیل و دولت آن نیست.

شمس تبریزی قصه‌ی عامی‌مردی را نقل می‌کند که به مجلس وعظ مسجد ده می‌رود. هرشب ملای تازه‌ای سخن می‌راند و حدیث خویش باز می‌گوید. یک شب، آخوند، اهل تشبیه‌است و شبی دیگر، اهل تنزیه. روستایی‌مردِ قصه‌ی شمس، هر شب، دیگر می‌شود. امشب اهل تشبیه‌است و ماحصلِ همه‌ی عمر خویش بر باد می‌بیند و فردا اهل تنزیه و باز هم‌اوست که زندگانی و ایمانش برباد می‌رود. همسری دارد اما، این عامی‌مردِ قصه‌ی شمس که تقلا و تردید شوی خویش می‌بیند و تسکینش می‌دهد به عبارتی که «ای مرد، هیچ عاجز مشو و سرگردانی میندیش. اگر بر عرش است و اگر بی عرش است، اگر در جای است و اگر بی جای است، هرجا که هست، عمرش دراز باد! دولتش پاینده باد! تو درویشی خویش کن و از درویشی خود اندیش!» حکمتی که در سخن زن است، به همین قاب‌های روایت اشاره می‌کند. زن، حقیقت درویشی شوی خویش را خارج از قاب روایت «تشبیه» و «تنزیه» می‌بیند، به عبارتی خارج از قاب روایت «جمهوری اسلامی» و «آمریکا». بازی کردن در قاب روایت‌های جعلی، نتیجه‌ای جز تحکیم آن روایات ندارد. ایران، یک تهدید نیست. فلسطین، اشغال‌شده‌است. ما آزادی می‌خواهیم. خودمان بدستش می‌آوریم. مفهوم جنگ را به هر عنوانی نمی‌پذیریم، نه از ما و نه بر ما. هرگز نمی‌توان با رژه‌ی سکوت و لبخند بر خون یک ملت، جنگی را متوقف کرد. این همان حکایت نازی‌هاست در حکمت مارتین نیه‌مولر «اول به سراغ کمونیست‌ها رفتند،کمونیست نبودم، اعتراض نکردم. بعد به تعقیب اتحادیه‌ها آمدند، چیزی نگفتم چرا که از آن‌ها نبودم. آن‌گاه به سراغ یهودیان رفتند، یهودی نبودم و سکوت کردم. و سرانجام به سراغ من آمدند، کسی نمانده بود چیزی بگوید.»

نازی‌های زمانه‌ی ما، رخت عوض کرده‌اند. نمی‌توان سکوت پیشه کرد.

 

پ.ن: پیرو بحث‌هایی که حول همین موضوع در فضای مجازی درگرفت، تصور می‌کنم باید توضیح واضحات دیگری هم بیافزایم.

- به باور من، کمپین دوستی مردم ایران و اسرائیل، حرفی فراتر از خواسته‌های دولت‌مداران آمریکا و اسرائیل نمی‌زند. آن‌ها هم پیام نوروزی می‌دهند و از مردم بافرهنگ ایران حرف می‌زنند و بر فاصله‌ی دولت و مردم ایران تاکید می‌کنند. دم خروس این قسم حضرت عباس در مسئله‌ی فلسطین است. مردم اسرائیل اگر اراده‌ای برای توقف جنگ دارند، باید به دولت خود اعتراض کنند و خشم خود را نسبت به نقض گسترده‌ی حقوق بشر، جنایت‌های غیرانسانی، جنگ‌طلبی‌‌ها و ادامه‌ی اشغالگری‌ها ابراز کنند. با تکرار حرف‌های دولتمردانشان نمی‌توانند جلوی ماشین موحشی را که خود در به‌راه افتادنش موثر و مقصرند بگیرند.

- فلسطین، همان وجه‌المصالحه‌ای است که این کمپین بر سر ادعای صلح‌طلبی‌اش تعیین کرده است. نحوه‌ی روبرویی ما با مسئله‌ی فلسطین ملاک حداقل شرافت انسانی ماست. وجه المصالحه‌ی این کمپین همان «شرافت» ماست.

- و یک نکته‌ی خیلی واضح: «دشمنِ‌دشمن من،‌ الزامن دوست من نیست!»

 

و دوباره زوزانا

ترجمه‌های من - خيابان يک‌طرفه

و دوباره اینجاست
همین‌جاست دیگرگون و دیگربار.

با من بگو دخترکم
هستند کلماتی هنوز
که بر زبان نرانده‌ام؟
کلمات عشق
که تقدیر دشوار تو و من
به تعویقشان افکنده‌است؟


نه،‌ نیستند و نخواهند بود.
چر که تنها عشق را
آن مایه توان هست
که طغیان کند در برابر تقدیر.

تنها با لمس سرانگشتانش
ورزای درون را رام می‌کند
و هر چه نازیبا را
زیبا.



شعر از میلان روفوس، ترجمه‌ی محسن عمادی


پ.ن: روفوس می‌نویسد: شعر، اتحاد انسان و راز است.

 

چند شعر

ترجمه‌های من - خيابان يک‌طرفه

ای‌کاش فقط می‌شد برای چیزی مرد
بی‌تردید، درجا و خونین
نه این‌چنین
سال به سال
دندان به دندان
چنان که من
خسته تا سر حد مرگ
از مرگ.


شعر از  یوزف تورانی


وحشت و رویا
پدر و مادرم بودند.
و پاگرد پلکان
موطن‌ام را وسیع‌تر می‌کرد.

چنین زیستم.
حالا چگونه باید بمیرم؟
پایان من چه خواهد بود؟

زمین در آغوش‌اش
به من خیانت می‌کند
و باقی همه افسون است.


شعر از یانوش پلینسکی


بسیاررنج برده‌ام از فرومایگی‌ات
و اگر هنوز خود را نکشته‌ام
تنها از آن‌روست
که این حیات را
خود به خویش نبخشیده‌ام
و از آن‌رو که کسی را دوست می‌دارم
چرا که خود را دوست می‌دارم.
شاید بخندی
ولی تنها عقابان به عقابان حمله می‌برند
و بر هکتور زخمی، تنها آشیل می‌تواند رحم آورد
بودن آسان نیست،
شاعر بودن و انسان بودن
یعنی جنگلی بودن بدون درختان
و دیدن...

رنج بسیار برده‌ام از تکبرت
که رخنه می‌کند در همه‌چیز،
در هرچه می‌خواهد همگان را به خود در کشد
و دیگر نمی‌تواندشان به بر کشد.
پس آشوبی بزرگ خواهد بود
فاجعه‌ای که در رویای تو نمی‌گنجد
تویی که هیچ رویایی نداری.
خدا بر آن بود تا آن‌چه آفریده به احساس‌مان درآید
اما فاجعه در راه است،
تنها کودکان و مستان می‌دانند
شاید فقط به عشق بتوان معبری به سعادت گشود
اگر سعادت نیز، خود هوسی بیش نباشد،
کودکان و مستان، خوب می‌دانند.
بودن برای بودن کفایت می‌کرد
تو اما هرگز نخواهی بود، چرا که زندگی نمی‌کنی
و زنده نیستی چرا که زندگی نمی‌کنی
از آن‌رو که حتی خودت را دوست نداری و کمتر از آن، پیروانت را.

چه بسیار رنج برده‌ام از بلاهت‌ات
و اگر نکشته‌ام خود را
تنها از آن روست
که این حیات را
خود به خویش نبخشیده‌ام
و هنوز کسی را دوست می‌دارم
چرا که خود را دوست می‌دارم
شاید به من بخندی
اما تنها عقابان به عقابان حمله می برند
و تنها برسیس، آشیل را زخم می‌زند
بودن هیچ آسان نیست،
تنها، ریدن ساده است.


شعر از ولادیمیر هولان




خنجر نقره‌ای تو بودی
خنجر نقره‌ای!
آن‌که دست‌ مرا به سخره گرفت اما
تو نبودی.

دیدم‌ات
درخشان میان سنگ‌ها،
خجر نقره‌ای!
آه از دسته‌ات، گلهای شکفته
آه از تیغه‌ات، چه خوش‌تراش

به ظرافت تراش خورده
خنجر نقره‌ای
تا بشکافد دلم را
به درآمدی و در مدتی معین.

رنجی که می‌‌برم
برای آن نیست خنجر نقره‌ای
که مرده‌ام ببینی
از آن‌روست که بدانی
چه کسی مرا کشته است.


شعر از سسیلیا میره‌‌لس



پا به جهان نهاده‌ایم
تا به یاد آوریم و به یاد بمانیم
گریه کنیم و اسباب گریستن شویم
تا مردگان خویش را به خاک بسپاریم
پس بازوهایی بلند داریم برای وداع
و دست‌هایی تا بپذیریم آن‌چه را که می‌رسد
انگشتانی تا خاک را نقر کنند.

وچنین خواهد بود زندگانی‌مان:
همیشه غروبی برای فراموشی
همیشه ستاره‌ای تا پا نهیم به میانه‌ی تاریکی
راهی میان دو گور
پس، بیدار می‌شویم
آهسته حرف می‌زنیم، آرام قدم برمی‌داریم، تماشا می‌کنیم
شب به خواب رفته است
در سکوت.


چیز بسیاری برای گفتن نیست:
تنها آوازی بر گهواره‌ای
شعری، شاید از سر عشق
دعایی برای آن‌ها که می‌روند.
ولی بگذار از یاد نبریم این ساعت را
بگذار دلهایمان
جاکن شود برایش،
موقر و ساده.

پس از این رو پا به جهان نهاده‌ایم:
برای امیدی به اعجاز
برای تقسیم شعر
برای ایستادن چشم در چشم مرگ
و ناگهان، دیگر انتظار نمی‌کشیم
امشب، شبی جوان است
و ما تنها از مرگ
زاده می‌شویم
بی‌کران،
بسیار.


شعر از وینیسیوس د مورائیس



منظر از آن من است
چرا که چشم نظاره مال من است.
پرنده مال من است
چرا که گوش سمع از آن من است.
عشق می‌ورزم با دست‌هایم
به آن‌چه این‌جا-بودنم به من بخشیده‌است.
در سبزی عالمگیر
من بودنِ خویشم،
خویش نیستم.

تنها دو واژه یافت می‌شود
در لغت‌نامه‌ی شعرم
که یکی، خواهر دیگری است:
صبح و فردا.

احساس می‌کنم که فضا، زندگی‌است
و زمان،‌ مرگ.
و من انبوه ستارگان را
در میان‌شان جا می‌دهم.


شعر از  کاسیانا ریکاردو



مشتاق چیزی نیستم
بیش از اشکال مفید و ظریفِ
بطری‌ها و جام‌ها

بگذار
اندوه، توجه تباه‌اش را با خود ببرد
دیگر برای کسی نمی‌گریم.

زمانه‌ی ما
توازنی تهی را می‌جوید
غایت یقینی‌اش این است.

میان پایان یک فرهنگ
و آغاز دیگری
چه می‌چسبد جست و خیزکردن با تو
بر چمن‌های آفتاب‌خورده‌ی کنار برکه.


شعر از گئورگی پتری



باید تحویل دهی عشقت را
وقتی آن‌ها او را با خود می‌برند
باید تحویلش دهی
از فرق سر تا نوک پا
همراه نفس‌ها و
رنگ پوستش
برق نگاه و
افکار مدفونش
همراه شیوه‌ی لباس پوشیدن و سبک عریان شدنش
لرزش سرخوشی و
نوازش‌اش
همراه جسم نوازش شده و
اشتیاقش برای دیگرسو
و شکفتنش به هنگام شب
همراه ملال و
چشم‌های درشت مصری‌اش
مژه‌های سرمه‌کشیده و
نجواهایش
هلهله‌ی فتوحات شیرها و
طنین خاموش شکست‌هایش
امواج اشتیاق و
صورت آسیایی‌اش
همراه آن‌چه از او می‌دانی
همراه هستی شناخته‌اش
باید که تحویلش دهی.


شعر از یوزف تورانی


تو را دیدار می‌کنم یک‌روز.
چنان که گل‌های شامگاهی،
رازم خواهد شکفت.
و فواصل تمامی اشیا
به جانت
هجوم خواهند آورد.
آن‌چه امروز به باور نمی‌گنجد
چنان ساده خواهد بود
که رویش ریشه‌ها در خاک.

خواهم گشود دلم را و خود را در آن خواهی یافت
خواهم گشاد جانم را تا برق نگاه‌ات
و در شگفت خواهی ماند از یافتن خود
آن‌جا.
پس‌، خودت خواهی بود.
تویی که رهایی از هر محدودیتی
تویی که نزدیک می‌شوی
پر رمزو راز
در دل شب
تو،
که همان ناممکن‌ای.


شعر از آگوستو فدریکو اشمیت



تا به امروز، صورتی نداشتم
چنین آرام
چنین غمناک
چنین نزار

نه چشم‌هایم چنین خالی بودند
نه این دهان، چنین تلخ.

دستانی بی‌توان نداشتم
چنین ساکن
چنین سرد
چنین بی‌جان

با من دلی این‌چنین نبود
که حتی خودش را نشانم ندهد.

چنان آسان
چنان محکم
چنان ساده درنیافته‌ام این دگرگونی را.

در کدام آینه گم‌‌کرده‌ام
چهره‌ام را؟


شعر از  سسیلیا میره‌لس

 

پ.ن: کتاب تازه‌ی شعرم «مکاتبه با جنایت» که بخش‌هایی از آن در سالن شهر سوریا معرفی شد، از بهار امسال در اسپانیا توزیع می‌شود. اکران فیلم «آنتونیوی عزیز» هم در کنگره‌ی جهانی شعر مونکایوی اسپانیا خواهد بود. فعلن دو ماهی در فنلاند هستم و بعد یحتمل عازم این موطن دوم‌ام خواهم بود. با دوستان، پروژه‌‌ی ضدجنگی را هم آغاز کرده‌ایم که همزمان به چندین زبان است در این آدرس.  اسم پروژه از عنوان شعری برداشته شده‌است اثر هربرت بزرگ. اسم وب‌سایت، نومانسیا، اشاره به شهری در اسپانیا دارد در حوالی سوریا. پیش از میلاد مسیح، در زمان کشورگشایی‌های امپراطوری رم، اهالی این شهر سال‌ها مقاومت کردند و چون به اطمینان شکست رسیدند، همه،‌ دست جمعی خودکشی کردند. این سایت، صدای شاعران نومانسیاست.

 

تیه ۱

خرت و پرت - محاکات وبلاگی

خاطرم هست وقتی اولین چاپ کتاب «شب مادر» ونه‌گات در آمده بود، توی تاکسی در مسیر ولنجک به مجیدیه خواندش را شروع کردم. حقیقتِ این کتاب در رابطه‌ی میان هویت و بازی نقش‌ها نهفته بود.این‌که چطور تصور ما از خود و نقشی که در یک بازی ایفا می‌کنیم،‌ از هم فاصله می‌گیرند و یک‌روز در می‌مانیم که ما کدام‌ایم. نزدیکی‌های مجیدیه بود که دیگر نمی‌توانستم جلوی اشکم را بگیرم. بازی‌هایی که ما را درگیر می‌کنند، بسیارند. انتخاب ما به ورود یا خروج از هر بازی و هر نقش است که کیستی ما را شکل می‌دهد. آن‌که پرهیزگارانه بر طبل زهد می‌کوبد، معمولن یا دروغگوست یا پیشاپیش مرده‌است. اما همانقدر که انتخاب ما به ورود اهمیت دارد در شکل‌گیری‌مان، گزینه‌ی «خروج» شاید اهمیتی فزون‌تر داشته باشد، چرا که بازی‌های بسیارند که «ورود» ما به آن‌ها نداسته است، اما در گذر زمان می‌توانیم خود و نقش خود را در آن‌ها پیدا کنیم. در دل این بازی‌ها دفرمه می‌شویم و هرگز آن «من» نخستین نخواهیم بود. منتهی هر انتخابی یک امر اخلاقی‌است، اخلاق در معنای وسیع‌اش. همیشه خروج را با وسواس انتخاب کرده‌ام. مثل این‌بار که شاید بیش از دو سال طول کشید. دو سالی که در برزخ انتخاب گذشت. چنان درگیر آن بازی بودم و چنان آن را جدی می‌انگاشتم و چنان به لعاب زیبای بازی خود را فریفته بودم که خیال نمی‌کردم روزی به خود نگاه کنم و فریاد اورتن را بشنوم در مرثیه‌ی ششم «و بعد معجزه‌ی ناقص‌الخلقگی است» که «بچرخ، دوباره، زودباش!». وقتی شعر خاوران را می‌نوشتم، هفت ماه پیش از آن بود که از ایران بروم. تا چند روز پیش هنوز نمی‌دانستم که چطور می‌توانم از مرز بگذرم. مرزی در درونم بود که از آن نمی‌گذشتم. چند روز پیش، انگار که دوربایستی و به بازیگران نگاه کنی،‌این‌بار در جایگاه یک تماشاچی و نه در نقش اصلی و بتوانی خود را در آن دیگران ببینی و بشناسی، به خود نگاه کردم. زمین بازی، همان زمین بود. قواعد بازی همان بود که همیشه بود، بازیگران عوض شده‌بودند. اما بازی‌گردان، چون همیشه همان «زن» بود. آن‌وقت همان‌طور که دیگران بازی می‌کردند، برمی‌گشتی به خویش و کشف می‌کردی «چرا»ها را. برای من «خروج» یک حادثه است. حادثه‌ای که باید خود را در خلوص واکاوی کنم. واکاوی و نقدی که اگر برخویش بتوانم به درستی اعمال کنم، شاید به کار دیگران نیز بیاید. من چندروز پیش، سرانجام از مرز گذشتم. حالا در سرزمین‌های دیگرم و می‌کوشم چنان‌چه مجید نفیسی در شعری نوشت این خاک‌ها‌ را از آنِ خود کنم. در بازخواندن تجربه‌ی «خروج» و درگیری بازی شاید بتوانم به قسمتی از بیماری‌هایی بپردازم که سرزمینی را که روزی موطنم بود، چنین به ویرانی کشانده‌است. اسم این یادداشت‌ها را می‌گذارم «تیه». این اولین یادداشت بود.

 

صفحه 1 از 68