In English| En Espa?ol| Add to Google

Mohsen Emadi : A Name For Nobody

هیچ

خرت و پرت - محاکات وبلاگی

دوشاخه‌ی تلفن را از برق کشیده‌ام. اسکایپ و فیس‌بوکم را بسته‌ام. صدای موبایلم را خفه کرده‌ام. موسیقی هست، شعر هست و کار و سفر. ناپیدایی را می‌جویم و ناپدید خواهم شد در عین زندگی. نمی‌خواهم تجربه‌ی محاکاتِ لحظه، جای زیستن لحظه را از من بگیرد. دوستانی که دوستم می‌دارند، بهتر است دنبالم نگردند.

 

آن گوش کذایی

ترجمه‌های من - خيابان يک‌طرفه

 

شعرهای عجیب بسیاری نوشته‌ام درباره‌ی چیزهای عجیب بسیار. امروز می‌خواهم شعری جدی بنویسم با موضوعی جدی، موضوع من، گوش توست. مطالعه‌اش کرده‌ام، با دقت وارسی‌اش و از هر طرف در موردش تحقیق کرده‌ام، در سیلاب نور، در گرگ و میش، و با خطوط برجسته در برابر شایعات، در تاریک و روشن، در حال حرف زدن با تو، خندیدن با تو، و در سکوت، وقتی چای آوردند، موقع موسیقی، در هیاهو و غوغا، یا وقتی همه‌چیز ناگهان خاموش شد و شب بر خیابان دور وزید از میان پنجره‌ی باز.

 

شعر از لاسسی نوممی، ترجمه‌‌ی محسن عمادی

 

 

حکایت نازی‌ها

حوزه‌ی عمومی - اين محل اجاره داده‌می‌شود

 

 

جورج لاکوف متفکر برجسته‌ی آمریکایی در باب حمله‌ی آمریکا به عراق گفته‌است: «پس از سقوط صدام، این دیگر جنگ نیست، اشغال است.» او با نفس حمله‌ی آمریکا به عراق مخالف بود و در این عبارت نیز سواستفاده‌ی محافظه‌کاران آمریکایی از استعاره‌ی جنگ را تذکر می‌داد. به گمان او، حقیقتی که آمریکا با آن روبروست، نه موقعیت جنگ که موقعیت اشغالگری‌است و استفاده از استعاره‌ی جنگ، چیزی نیست جز یک شیادی‌ رسانه‌ای. درست در همین نقطه است که سرنوشت مردم فلسطین با مردم ایران در موقعیت کنونی گره می‌خورد. موقعیتی که قرار است دچار آن شویم، نه فقط یک جنگ که به عکس اشغال‌گری است.

با این گزاره این یادداشت کوتاه را به تعریض آغاز می‌کنم و آن را با اشاراتی از شمس تبریزی به پیش می‌برم.

شمس در مقالات حکایت بهلول و قاری قرآن را باز می‌گوید. به روایت او، بهلول را به محضر خلیفه می‌برند تا بازخواستش کنند. چرا که در ملا عام خطاب به قاری گفته‌است: «دروغ می‌گوید!». بهلول میان صوت و قول راوی تفکیک قائل می‌شود و خردمندانه به شکاف میان حقیقت و محاکات آن اشاره می‌کند. با این بیان، در موقعیت تاریخی ما، احمدی‌نژاد به روایت بهلول دروغ می‌گوید راجع به حقیقت فلسطین، اما پرسش فلسطین را نمی‌توان به قاب روایت احمدی‌نژاد و اعوانش (= روایت اسرائیل)‌ تقلیل داد. در وضعیت کنونی،‌ تقلیل مسئله‌ی ایران به یک موضوع صرفن محلی شاید ابلهانه‌ترین خیانتی‌است که می‌توان در حق مردم این قلمرو جغرافیایی(منظورم، ایران) مرتکب شد. به بازی «مردم ایران و مردم اسرائیل» وقتی می‌توان با اغماض -به عنوان یک محصول مصرفی پست‌مدرن- نگریست که اسمی از «مردم فلسطین» هم در آن بیاید. بگذارید این دو عبارت را کنار هم ببینیم. مردم ایران/ مردم اسرائیل. این گزاره با استفاده از یک تناظر واژگانی با چفت «مردم» ‌می‌خواهد ایران و اسرائیل را در یک طبقه‌بندی سیاسی قرار دهد.  این تناظر پیشاپیش با به رسمیت شناختن اسرائیل به اسم «مردم»، بدون قید و شرط مردم فلسطین، در واقع به نام «ایران»،‌ مردم فلسطین را قربانی می‌کند. «اسرائیل» برای قرن‌ها صرفن یک استعاره بود. این استعاره، یک جغرافیا را اشغال کرد و آن را به سلاخی از محتوا تهی‌کرد و حالا خود را به عنوان یک واقعیت بر ما تحمیل می‌کند و اصرار می‌ورزد که دیگر «فلسطین» یک استعاره است. با اشاره‌ای که در آغاز مطلب آوردم، قصد دارم بگویم که اگر «فلسطین»، یک استعاره‌است، بی‌تردید همان استعاره‌ی ماست.

تصور می‌کنم، تنها از سر شیادی یا بی‌خبری محض می‌شود در قاب روایت «تهدید ایران» قرار گرفت وقتی یک سوی ماجرا بیشتر از دویست بمب اتم دارد و مدام در کار اشغالگری، تجاوز و نقض حقوق بشر بوده‌است و سوی دیگر ماجرا در همین منطقه‌ی تراژیک، منظورم عربستان سعودی، بیلیون‌ها دلار فقط صرف تبلیغات اسلامی بنیادگرایش می‌کند. حکومت ایران، در بهترین حالت، در نقش اعوان «تهدیدهای خاورمیانه» عمل می‌کند چرا که با غصب «سخن حق» و محاکاتی دروغین، زمینه را برای تحقق آن تهدیدها فراهم می‌کند. نتیجه‌ی غصب سخن حق، آن می‌شود که امروز مغلوب احتمالی آینده، ‌دست یاری دراز می‌کند به سمت فاتح احتمالی تا در حق‌اش رحم آورد: به نام مردم.

شکاف میان مردم ایران و حکومت ایران بر همین واقعیت غصب «سخن حق» قرار گرفته است. این شکاف به هیچ‌وجه قابل مقایسه با فاصله‌ی میان مردم اسرائیل و دولت آن نیست.

شمس تبریزی قصه‌ی عامی‌مردی را نقل می‌کند که به مجلس وعظ مسجد ده می‌رود. هرشب ملای تازه‌ای سخن می‌راند و حدیث خویش باز می‌گوید. یک شب، آخوند، اهل تشبیه‌است و شبی دیگر، اهل تنزیه. روستایی‌مردِ قصه‌ی شمس، هر شب، دیگر می‌شود. امشب اهل تشبیه‌است و ماحصلِ همه‌ی عمر خویش بر باد می‌بیند و فردا اهل تنزیه و باز هم‌اوست که زندگانی و ایمانش برباد می‌رود. همسری دارد اما، این عامی‌مردِ قصه‌ی شمس که تقلا و تردید شوی خویش می‌بیند و تسکینش می‌دهد به عبارتی که «ای مرد، هیچ عاجز مشو و سرگردانی میندیش. اگر بر عرش است و اگر بی عرش است، اگر در جای است و اگر بی جای است، هرجا که هست، عمرش دراز باد! دولتش پاینده باد! تو درویشی خویش کن و از درویشی خود اندیش!» حکمتی که در سخن زن است، به همین قاب‌های روایت اشاره می‌کند. زن، حقیقت درویشی شوی خویش را خارج از قاب روایت «تشبیه» و «تنزیه» می‌بیند، به عبارتی خارج از قاب روایت «جمهوری اسلامی» و «آمریکا». بازی کردن در قاب روایت‌های جعلی، نتیجه‌ای جز تحکیم آن روایات ندارد. ایران، یک تهدید نیست. فلسطین، اشغال‌شده‌است. ما آزادی می‌خواهیم. خودمان بدستش می‌آوریم. مفهوم جنگ را به هر عنوانی نمی‌پذیریم، نه از ما و نه بر ما. هرگز نمی‌توان با رژه‌ی سکوت و لبخند بر خون یک ملت، جنگی را متوقف کرد. این همان حکایت نازی‌هاست در حکمت مارتین نیه‌مولر «اول به سراغ کمونیست‌ها رفتند،کمونیست نبودم، اعتراض نکردم. بعد به تعقیب اتحادیه‌ها آمدند، چیزی نگفتم چرا که از آن‌ها نبودم. آن‌گاه به سراغ یهودیان رفتند، یهودی نبودم و سکوت کردم. و سرانجام به سراغ من آمدند، کسی نمانده بود چیزی بگوید.»

نازی‌های زمانه‌ی ما، رخت عوض کرده‌اند. نمی‌توان سکوت پیشه کرد.

 

پ.ن: پیرو بحث‌هایی که حول همین موضوع در فضای مجازی درگرفت، تصور می‌کنم باید توضیح واضحات دیگری هم بیافزایم.

- به باور من، کمپین دوستی مردم ایران و اسرائیل، حرفی فراتر از خواسته‌های دولت‌مداران آمریکا و اسرائیل نمی‌زند. آن‌ها هم پیام نوروزی می‌دهند و از مردم بافرهنگ ایران حرف می‌زنند و بر فاصله‌ی دولت و مردم ایران تاکید می‌کنند. دم خروس این قسم حضرت عباس در مسئله‌ی فلسطین است. مردم اسرائیل اگر اراده‌ای برای توقف جنگ دارند، باید به دولت خود اعتراض کنند و خشم خود را نسبت به نقض گسترده‌ی حقوق بشر، جنایت‌های غیرانسانی، جنگ‌طلبی‌‌ها و ادامه‌ی اشغالگری‌ها ابراز کنند. با تکرار حرف‌های دولتمردانشان نمی‌توانند جلوی ماشین موحشی را که خود در به‌راه افتادنش موثر و مقصرند بگیرند.

- فلسطین، همان وجه‌المصالحه‌ای است که این کمپین بر سر ادعای صلح‌طلبی‌اش تعیین کرده است. نحوه‌ی روبرویی ما با مسئله‌ی فلسطین ملاک حداقل شرافت انسانی ماست. وجه المصالحه‌ی این کمپین همان «شرافت» ماست.

- و یک نکته‌ی خیلی واضح: «دشمنِ‌دشمن من،‌ الزامن دوست من نیست!»

 

و دوباره زوزانا

ترجمه‌های من - خيابان يک‌طرفه

و دوباره اینجاست
همین‌جاست دیگرگون و دیگربار.

با من بگو دخترکم
هستند کلماتی هنوز
که بر زبان نرانده‌ام؟
کلمات عشق
که تقدیر دشوار تو و من
به تعویقشان افکنده‌است؟


نه،‌ نیستند و نخواهند بود.
چر که تنها عشق را
آن مایه توان هست
که طغیان کند در برابر تقدیر.

تنها با لمس سرانگشتانش
ورزای درون را رام می‌کند
و هر چه نازیبا را
زیبا.



شعر از میلان روفوس، ترجمه‌ی محسن عمادی


پ.ن: روفوس می‌نویسد: شعر، اتحاد انسان و راز است.

 

چند شعر

ترجمه‌های من - خيابان يک‌طرفه

ای‌کاش فقط می‌شد برای چیزی مرد
بی‌تردید، درجا و خونین
نه این‌چنین
سال به سال
دندان به دندان
چنان که من
خسته تا سر حد مرگ
از مرگ.


شعر از  یوزف تورانی


وحشت و رویا
پدر و مادرم بودند.
و پاگرد پلکان
موطن‌ام را وسیع‌تر می‌کرد.

چنین زیستم.
حالا چگونه باید بمیرم؟
پایان من چه خواهد بود؟

زمین در آغوش‌اش
به من خیانت می‌کند
و باقی همه افسون است.


شعر از یانوش پلینسکی


بسیاررنج برده‌ام از فرومایگی‌ات
و اگر هنوز خود را نکشته‌ام
تنها از آن‌روست
که این حیات را
خود به خویش نبخشیده‌ام
و از آن‌رو که کسی را دوست می‌دارم
چرا که خود را دوست می‌دارم.
شاید بخندی
ولی تنها عقابان به عقابان حمله می‌برند
و بر هکتور زخمی، تنها آشیل می‌تواند رحم آورد
بودن آسان نیست،
شاعر بودن و انسان بودن
یعنی جنگلی بودن بدون درختان
و دیدن...

رنج بسیار برده‌ام از تکبرت
که رخنه می‌کند در همه‌چیز،
در هرچه می‌خواهد همگان را به خود در کشد
و دیگر نمی‌تواندشان به بر کشد.
پس آشوبی بزرگ خواهد بود
فاجعه‌ای که در رویای تو نمی‌گنجد
تویی که هیچ رویایی نداری.
خدا بر آن بود تا آن‌چه آفریده به احساس‌مان درآید
اما فاجعه در راه است،
تنها کودکان و مستان می‌دانند
شاید فقط به عشق بتوان معبری به سعادت گشود
اگر سعادت نیز، خود هوسی بیش نباشد،
کودکان و مستان، خوب می‌دانند.
بودن برای بودن کفایت می‌کرد
تو اما هرگز نخواهی بود، چرا که زندگی نمی‌کنی
و زنده نیستی چرا که زندگی نمی‌کنی
از آن‌رو که حتی خودت را دوست نداری و کمتر از آن، پیروانت را.

چه بسیار رنج برده‌ام از بلاهت‌ات
و اگر نکشته‌ام خود را
تنها از آن روست
که این حیات را
خود به خویش نبخشیده‌ام
و هنوز کسی را دوست می‌دارم
چرا که خود را دوست می‌دارم
شاید به من بخندی
اما تنها عقابان به عقابان حمله می برند
و تنها برسیس، آشیل را زخم می‌زند
بودن هیچ آسان نیست،
تنها، ریدن ساده است.


شعر از ولادیمیر هولان




خنجر نقره‌ای تو بودی
خنجر نقره‌ای!
آن‌که دست‌ مرا به سخره گرفت اما
تو نبودی.

دیدم‌ات
درخشان میان سنگ‌ها،
خجر نقره‌ای!
آه از دسته‌ات، گلهای شکفته
آه از تیغه‌ات، چه خوش‌تراش

به ظرافت تراش خورده
خنجر نقره‌ای
تا بشکافد دلم را
به درآمدی و در مدتی معین.

رنجی که می‌‌برم
برای آن نیست خنجر نقره‌ای
که مرده‌ام ببینی
از آن‌روست که بدانی
چه کسی مرا کشته است.


شعر از سسیلیا میره‌‌لس



پا به جهان نهاده‌ایم
تا به یاد آوریم و به یاد بمانیم
گریه کنیم و اسباب گریستن شویم
تا مردگان خویش را به خاک بسپاریم
پس بازوهایی بلند داریم برای وداع
و دست‌هایی تا بپذیریم آن‌چه را که می‌رسد
انگشتانی تا خاک را نقر کنند.

وچنین خواهد بود زندگانی‌مان:
همیشه غروبی برای فراموشی
همیشه ستاره‌ای تا پا نهیم به میانه‌ی تاریکی
راهی میان دو گور
پس، بیدار می‌شویم
آهسته حرف می‌زنیم، آرام قدم برمی‌داریم، تماشا می‌کنیم
شب به خواب رفته است
در سکوت.


چیز بسیاری برای گفتن نیست:
تنها آوازی بر گهواره‌ای
شعری، شاید از سر عشق
دعایی برای آن‌ها که می‌روند.
ولی بگذار از یاد نبریم این ساعت را
بگذار دلهایمان
جاکن شود برایش،
موقر و ساده.

پس از این رو پا به جهان نهاده‌ایم:
برای امیدی به اعجاز
برای تقسیم شعر
برای ایستادن چشم در چشم مرگ
و ناگهان، دیگر انتظار نمی‌کشیم
امشب، شبی جوان است
و ما تنها از مرگ
زاده می‌شویم
بی‌کران،
بسیار.


شعر از وینیسیوس د مورائیس



منظر از آن من است
چرا که چشم نظاره مال من است.
پرنده مال من است
چرا که گوش سمع از آن من است.
عشق می‌ورزم با دست‌هایم
به آن‌چه این‌جا-بودنم به من بخشیده‌است.
در سبزی عالمگیر
من بودنِ خویشم،
خویش نیستم.

تنها دو واژه یافت می‌شود
در لغت‌نامه‌ی شعرم
که یکی، خواهر دیگری است:
صبح و فردا.

احساس می‌کنم که فضا، زندگی‌است
و زمان،‌ مرگ.
و من انبوه ستارگان را
در میان‌شان جا می‌دهم.


شعر از  کاسیانا ریکاردو



مشتاق چیزی نیستم
بیش از اشکال مفید و ظریفِ
بطری‌ها و جام‌ها

بگذار
اندوه، توجه تباه‌اش را با خود ببرد
دیگر برای کسی نمی‌گریم.

زمانه‌ی ما
توازنی تهی را می‌جوید
غایت یقینی‌اش این است.

میان پایان یک فرهنگ
و آغاز دیگری
چه می‌چسبد جست و خیزکردن با تو
بر چمن‌های آفتاب‌خورده‌ی کنار برکه.


شعر از گئورگی پتری



باید تحویل دهی عشقت را
وقتی آن‌ها او را با خود می‌برند
باید تحویلش دهی
از فرق سر تا نوک پا
همراه نفس‌ها و
رنگ پوستش
برق نگاه و
افکار مدفونش
همراه شیوه‌ی لباس پوشیدن و سبک عریان شدنش
لرزش سرخوشی و
نوازش‌اش
همراه جسم نوازش شده و
اشتیاقش برای دیگرسو
و شکفتنش به هنگام شب
همراه ملال و
چشم‌های درشت مصری‌اش
مژه‌های سرمه‌کشیده و
نجواهایش
هلهله‌ی فتوحات شیرها و
طنین خاموش شکست‌هایش
امواج اشتیاق و
صورت آسیایی‌اش
همراه آن‌چه از او می‌دانی
همراه هستی شناخته‌اش
باید که تحویلش دهی.


شعر از یوزف تورانی


تو را دیدار می‌کنم یک‌روز.
چنان که گل‌های شامگاهی،
رازم خواهد شکفت.
و فواصل تمامی اشیا
به جانت
هجوم خواهند آورد.
آن‌چه امروز به باور نمی‌گنجد
چنان ساده خواهد بود
که رویش ریشه‌ها در خاک.

خواهم گشود دلم را و خود را در آن خواهی یافت
خواهم گشاد جانم را تا برق نگاه‌ات
و در شگفت خواهی ماند از یافتن خود
آن‌جا.
پس‌، خودت خواهی بود.
تویی که رهایی از هر محدودیتی
تویی که نزدیک می‌شوی
پر رمزو راز
در دل شب
تو،
که همان ناممکن‌ای.


شعر از آگوستو فدریکو اشمیت



تا به امروز، صورتی نداشتم
چنین آرام
چنین غمناک
چنین نزار

نه چشم‌هایم چنین خالی بودند
نه این دهان، چنین تلخ.

دستانی بی‌توان نداشتم
چنین ساکن
چنین سرد
چنین بی‌جان

با من دلی این‌چنین نبود
که حتی خودش را نشانم ندهد.

چنان آسان
چنان محکم
چنان ساده درنیافته‌ام این دگرگونی را.

در کدام آینه گم‌‌کرده‌ام
چهره‌ام را؟


شعر از  سسیلیا میره‌لس

 

پ.ن: کتاب تازه‌ی شعرم «مکاتبه با جنایت» که بخش‌هایی از آن در سالن شهر سوریا معرفی شد، از بهار امسال در اسپانیا توزیع می‌شود. اکران فیلم «آنتونیوی عزیز» هم در کنگره‌ی جهانی شعر مونکایوی اسپانیا خواهد بود. فعلن دو ماهی در فنلاند هستم و بعد یحتمل عازم این موطن دوم‌ام خواهم بود. با دوستان، پروژه‌‌ی ضدجنگی را هم آغاز کرده‌ایم که همزمان به چندین زبان است در این آدرس.  اسم پروژه از عنوان شعری برداشته شده‌است اثر هربرت بزرگ. اسم وب‌سایت، نومانسیا، اشاره به شهری در اسپانیا دارد در حوالی سوریا. پیش از میلاد مسیح، در زمان کشورگشایی‌های امپراطوری رم، اهالی این شهر سال‌ها مقاومت کردند و چون به اطمینان شکست رسیدند، همه،‌ دست جمعی خودکشی کردند. این سایت، صدای شاعران نومانسیاست.

 

تیه ۱

خرت و پرت - محاکات وبلاگی

خاطرم هست وقتی اولین چاپ کتاب «شب مادر» ونه‌گات در آمده بود، توی تاکسی در مسیر ولنجک به مجیدیه خواندش را شروع کردم. حقیقتِ این کتاب در رابطه‌ی میان هویت و بازی نقش‌ها نهفته بود.این‌که چطور تصور ما از خود و نقشی که در یک بازی ایفا می‌کنیم،‌ از هم فاصله می‌گیرند و یک‌روز در می‌مانیم که ما کدام‌ایم. نزدیکی‌های مجیدیه بود که دیگر نمی‌توانستم جلوی اشکم را بگیرم. بازی‌هایی که ما را درگیر می‌کنند، بسیارند. انتخاب ما به ورود یا خروج از هر بازی و هر نقش است که کیستی ما را شکل می‌دهد. آن‌که پرهیزگارانه بر طبل زهد می‌کوبد، معمولن یا دروغگوست یا پیشاپیش مرده‌است. اما همانقدر که انتخاب ما به ورود اهمیت دارد در شکل‌گیری‌مان، گزینه‌ی «خروج» شاید اهمیتی فزون‌تر داشته باشد، چرا که بازی‌های بسیارند که «ورود» ما به آن‌ها نداسته است، اما در گذر زمان می‌توانیم خود و نقش خود را در آن‌ها پیدا کنیم. در دل این بازی‌ها دفرمه می‌شویم و هرگز آن «من» نخستین نخواهیم بود. منتهی هر انتخابی یک امر اخلاقی‌است، اخلاق در معنای وسیع‌اش. همیشه خروج را با وسواس انتخاب کرده‌ام. مثل این‌بار که شاید بیش از دو سال طول کشید. دو سالی که در برزخ انتخاب گذشت. چنان درگیر آن بازی بودم و چنان آن را جدی می‌انگاشتم و چنان به لعاب زیبای بازی خود را فریفته بودم که خیال نمی‌کردم روزی به خود نگاه کنم و فریاد اورتن را بشنوم در مرثیه‌ی ششم «و بعد معجزه‌ی ناقص‌الخلقگی است» که «بچرخ، دوباره، زودباش!». وقتی شعر خاوران را می‌نوشتم، هفت ماه پیش از آن بود که از ایران بروم. تا چند روز پیش هنوز نمی‌دانستم که چطور می‌توانم از مرز بگذرم. مرزی در درونم بود که از آن نمی‌گذشتم. چند روز پیش، انگار که دوربایستی و به بازیگران نگاه کنی،‌این‌بار در جایگاه یک تماشاچی و نه در نقش اصلی و بتوانی خود را در آن دیگران ببینی و بشناسی، به خود نگاه کردم. زمین بازی، همان زمین بود. قواعد بازی همان بود که همیشه بود، بازیگران عوض شده‌بودند. اما بازی‌گردان، چون همیشه همان «زن» بود. آن‌وقت همان‌طور که دیگران بازی می‌کردند، برمی‌گشتی به خویش و کشف می‌کردی «چرا»ها را. برای من «خروج» یک حادثه است. حادثه‌ای که باید خود را در خلوص واکاوی کنم. واکاوی و نقدی که اگر برخویش بتوانم به درستی اعمال کنم، شاید به کار دیگران نیز بیاید. من چندروز پیش، سرانجام از مرز گذشتم. حالا در سرزمین‌های دیگرم و می‌کوشم چنان‌چه مجید نفیسی در شعری نوشت این خاک‌ها‌ را از آنِ خود کنم. در بازخواندن تجربه‌ی «خروج» و درگیری بازی شاید بتوانم به قسمتی از بیماری‌هایی بپردازم که سرزمینی را که روزی موطنم بود، چنین به ویرانی کشانده‌است. اسم این یادداشت‌ها را می‌گذارم «تیه». این اولین یادداشت بود.

 

در حاشیه‌ی مکالمه‌ای با خویش

خرت و پرت - محاکات وبلاگی

آقای مسعود بهنود در مصاحبه‌ای اخیرش با بی‌بی‌سی در مورد عرایض آقای لطفی درمورد محمدرضا شجریان مطلبی را به اشاره عنوان کردند که مرا واداشت تا تعریضی بنویسم به اشارت به ایشان و البته به کنایت در مورد نحوه‌ی قضاوتشان.
آقای بهنود در انتهای گزارش بی‌بی‌سی می‌فرمایند «با این صحبت هایی که آقای لطفی کرد معلوم شد که او حرف نزدن را بلد نیست. او قبلا با پاسخ عاقلانه‌ای که به احمد شاملو، که به موسیقی سنتی ایرانی تاخته بود، ارایه کرد، تصویر معقول و مناسبی ارایه کرد.اما به نظر می رسد که او حرف نزدن را بلد نیست و اینجا جایی بود که آقای لطفی نباید حرف می زد.» گزارش‌گر بی‌بی‌سی به عنوان شاهدی بر مدعای آقای بهنود، بخشی از نامه‌ی لطفی را منتشر کرد. اگرچه رصدکردن مواضع آقای بهنود، بخصوص در سال گذشته مرا به این باور سوق می‌دهد که ایشان برای رعایت اصل ارسطویی تعادل در روزنامه‌نگاری به ترفند کهن یکی به نعل و یکی به میخ درافتاده‌اند، اما قصد من در این یادداشت پرداختن به مسئله‌ی قضاوت و شیوه‌های روایت و نقش روزنامه‌نگار نیست. هدفم بازخوانی دو نامه‌است، نامه‌ی محمدرضا لطفی به احمد شاملو و پاسخ شاملو به لطفی و پرسش ساده‌ای از آقای بهنود که ملاک ایشان بر«عاقلانه بودن و مناسب بودن» آن پاسخ در چیست؟ طبعن در فرصتی فراخ‌تر می‌شود به تحلیل استعاری متن‌های فوق پرداخت و از آن زاویه به حوزه‌های شناختی هر دو هنرمند وارد شد.  اما در این مجال اندکم، شاید این یادداشت دعوتی باشد برای بازخوانی قضاوت‌هایمان. قضاوت‌هایی که بیشتر ریشه در هژمونی بلاغت دارند نه در «گفتمان حق‌طلبی»:

۱- ماجرای جدال لفظی با محمدرضا لطفی چگونه اتفاق افتاد؟ سال گذشته خبرنگاری این پرسش را از آیدا شاملو پرسید. پاسخ آیدا چنین بود: «در یکی از سخنرانی‌های شاملو در «برکلی» آمریکا، بر اثر طولانی شدن سخنرانی فشار شاملو بالا رفت و آب هم روی میز نبود و چون شاملو بیماری قند و فشار خون داشت باید مرتب آب می‌خورد. هنگامی که با سر و روی برافروخته از فشار خون برای آب خوردن از تالار بیرون رفته بود، جوانی از دانشجویان رسید و گفت: «نظر شما درباره‌ی موسیقی اصیل ایرانی؟» شاملو که بر اثر فشار خون بسیار عصبی و کم‌طاقت شده بود در جواب گفت: (...........) این جوان ضبط صوت داشته و این حرف‌های شاملو را ضبط کرده و به آقای «لطفی» می‌دهد. این طرز گویش در شأن شاملو نبود. بعد متوجه شدم سخت ناراحت شده است. دلگیری پیش آمد و شاملو هم ناراحت شد و نخواست کوتاه بیاید. شاملو مشکلی با شخص نداشت. مشکل سر تکراری بودن و ملال‌آور بودن است. شاملو در همه حال مفاهیم عمیق و انسانی عشق و شادی زندگی را می‌ستاید. اما امروز در کارهای «استاد شجریان»، «استاد علیزاده»، «استاد کلهر» نوآوری و شوق می‌بینید. «نامجو» با سه‌تارش چه می‌کند و با استفاده از امکانات حنجره‌اش؟ با تعجب چرا نگاه می‌کنید؟ » در این پاسخ عبارتی هست که مرا به تامل وامی‌دارد «با تعجب چرا نگاه می‌کنید؟» خبرنگار محترم از این‌که همسر احمد شاملو از تعلق و احترامش به شجریان، علیزاده یا کلهر و نامجو سخن می‌گوید، متعجب شده‌است. می‌پرسم ریشه‌ی این شگفتی کجاست؟ اگر کسی با دامنه‌ی کارهای احمد شاملو آشنا باشد، قطعن شعر شب‌گیر را شنیده‌است: «مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت/ شب، چرایی گفت و خواب از سر گرفت.» این شعر به  ادیب خوانساری و سحر صدایش تقدیم شده‌است. ادیب خوانساری، همان خواننده‌ای است که هم‌پای قمرالملوک وزیری و تاج اصفهانی‌است و آقای بهنود هم فیلمی در مورد ایشان تهیه دیده‌اند. با این اوصاف باید پرسید که ریشه‌ای آن شگفتی کجاست؟ منظور احمد شاملو از موسیقی سنتی چیست؟ وانگهی اگر تغییر موضعی در کار باشد از آن مایه مهر در شعر شب‌گیر تا چنان خشمی در آن گفتگوی ناخواسته و حتی کوتاه نیامدن در آن جدال نطلبیده، نمی‌توان و نباید به سادگی از میانش گذشت و این رفتار را واکاوی نکرد.

۲- نامه‌ی لطفی در قیاس با عباراتی که به گفته‌ی آیدا در شان شاملو نبود، بسیار مودبانه‌است. با شعری از شاملو شروع می‌کند، خوشحالی خود را از حضور شاملو در آمریکا اظهار می‌کند و حتی عنوان می‌کند که شخصن تلاش کرده روی شعر شاملو موسیقی بسازد. با این‌حال باید پرسید که چرا این لحن در شاملو اثر نمی‌کند تا لااقل پاسخی آرام‌تر به نامه‌ی ایشان بنویسد؟ متن نامه‌ی لطفی از چه می‌گوید؟ من به اختصار محتوی این نامه را در چند عنوان بیان می‌کنم:
- ابراز ناخرسندی از لحن احمد شاملو
می‌نویسند: «مطلع شدم که ایشان در پاسخ  پرسش کننده ای در مورد موسیقی سنتی ایران سخنانی ناسنجیده و بی ادبانه بر زبان آورده اند که جای تاسف است.»
- تاکید بر تخصص و مطالعه برای اظهار نظر در یک حوزه و محکوم کردن شاملو به بی‌مسئولتی در این خصوص:
می‌نویسند: «این پاسخ و همچنین مصاحبه ای از  ایشان  در مجله آدینه چاپ تهران ، مرا بر آن داشت تا در این زمینه نکاتی را به گفتگو بگذارم، تا آقای شاملو متوجه شوند در امری که تخصص و مطالعه ای ندارند حرف غیر مسولانه نزنند و یا اگر میخواهند چیزی بگویند ، به احترام موسیقی و موسیقی دانان از کلمات شاعرانه تری برای بیان مفاهیم ذهنیشان استفاده کنند ، و مردم بدانند که شاعر توانایشان ادب و نزاکت را مراعات میکند .»
- ارائه گزارشی از رابطه‌ی میان شعر و موسیقی
می‌نویسند: «شعر و موسیقی به ویژه در شرق آنچنان در هم تنیده شده است که تفکیک آن کاری بس دشوار است .» 
- موسیقی به عنوان ابزار انتقال مفاهیم شعر در جامعه‌ی کم‌سواد کهن
می‌نویسند: «از آن جا که در طول تاریخ ما توده مردم ما ، از خواندن و نوشتن بهره ای نداشتند ، تنها شنیدن پیام شاعران در قالبهای موسیقی بوده است که موجب ایجاد رابطه میان شاعران و مردم گشته است.»
- ادعای ناکارآمدی طیفی از شعر نو در جذب و حفظ یک سنت پسندیده‌ی موسیقی و تلاش برای یافتن حلقه‌ی مفقوده‌ی ناکارآمدی:
می‌نویسند: «اما این که چگونه این سنت ، با همه ی کاربرد مطلوبش ، در رابطه با شاعران نو پرداز نتوانسته جایگاه مطلوب خود را بیابد و با آن در امیزد ، و تنها در مورد معدودی از شاعران معاصر اندک سامانی یافته است ، پرسش درخور توجهی است.» 
- روایتی از تاریخ شعر نو
می‌نویسند: «شعر نو به وسیله نیما یوشیج صورت بندی هنری پیدا کرد و به وسیله ی شاگردانش یا بهتر بگویم پیروانش تداوم یافت»
- ادعای وزن به عنوان عنصر اصلی و موسیقایی شعر:
«عنصر اصلی و موسیقایی شعر یعنی وزن را همچنان حفظ کرد»
- تحلیل اجتماعی-سیاسی مقبولیت شعر نو:
«کشش احزاب سیاسی برای بهره گیری از این بستر هنری برای طرح مسائل اجتماعی شرایط نسبتا مساعدی برای رشد شعر نو پدید آورد، اما اشکال کار در اینجا بود که هیچگاه شعر نو نتوانست از دایره ی محدود روشنفکری خود فرا تر رود و راهی به توده های میلیونی پیدا کند .»
- تحلیل نظام موسیقی در شعر شاملو:
«تفاوت عمده ای که موسیقی کلام او را از سروده های نیما جدا میکند تاثیر موسیقی غربی بر بافت کلمات شعر اوست.»
- تحلیل اجتماعی-سیاسی تغییرات فرم در شعر نو:
«اما با تغییر فضای سیاسی و نزدیکی بیشتر ایران با غرب، شاعرانی همچون احمد شاملو چارچوب اوزان نیمایی را رها کردند و در بست خود را در در چارچوب  شعر اروپایی و امریکای لاتین قرار دادند .»
- قضاوت در مورد زبان شعر شاملو:
«ترجمه آثار شاعرانی چون گارسیا لورکا بوسیله شاملو آن چنان بر تار و پود وجود او چیره میشود که در بسیاری موارد تشخیص سروده های خود او با ترجمه هایش از آثار لورکا ، بسیار دشوار میشود.»
- ادعای وجود تناقض میان اظهار جهان‌وطنی شاملو و تعلق‌اش به ایران:

«در عین حال جالب است که آقای شاملو از زمره ی هنرمندانی نیست که برایش فرقی نکند در کجا زندگی میکند . او زمانی گفته بود من اینجایی هستم ، چراغم در این خانه میسوزد ، آبم در این کوزه ایاز میخورد ، و نانم در این سفره است . اینجا به من با زبان خودم سلام میکنند و من ناگزیر نیستم در جوابشان « بن ژور » و « گود مرنینگ » بگویم . در این صورت براستی جای شگفتی است . این سخنان را باید باور داشت و یا آن بیگانگی و سخنان نفرتبار نسبت به موسیقی سنتی را ؟»
بندهای بالا روایتی به دست می‌دهند از نامه‌ی محمدرضا لطفی به احمد شاملو. بگذارید پیش از این‌که به نامه‌ی احمد شاملو بپردازیم، ‌همین نامه را در بستر خودش بخوانیم.
روایت لطفی در مورد موسیقی و شعر، یک بحث به تمامی میان‌رشته‌ای است. حوزه‌ای که از یک‌طرف با موسیقی سر و کار دارد از سوی دیگر با شعر. منتها باید پرسید، لطفی که چنین بر تخصص و مطالعه‌ی تخصصی در حوزه‌های تحقیق تاکید دارند، آیا خود از دانش کافی در حوزه‌ی «شعر» برخوردارند؟ علاوه بر این‌ها نامه‌ی لطفی پر از اشاراتی‌است که متکی بر تحلیل‌های سیاسی-اجتماعی حوزه‌ی شعر است. این بحث‌ها برای کسی که مدعی طرفداری سرسختانه از پدیده‌ی «تخصص» است،‌تخصصی در خور می‌خواهد،‌ در حوزه‌ی علوم اجتماعی یا علوم سیاسی.وانگهی راستی منظور محمدرضا لطفی از «شعر» چیست؟ شاید لطفی و شاملو از دو پدیده‌ی متفاوت حرف می‌زنند. ببینیم احمد شاملو در پاسخ چه می‌گوید.

۳- نامه‌ی احمد شاملو را به موازات نامه‌ی محمدرضا لطفی به صورت روایتی از عناوین متفاوت می‌خوانم:
- بیان اعتراض به لطفی بر طرح موضوعی که ضرورتی به رسانه‌ای شدن نداشت:
«آقاي لطفي با بيرون كشيدن و عرض دادن و به نمايش عام گذاشتن مطلبي كه من در جلسه اي خصوصي با دانشجويان در جوا ب پرسشي ، نه به طور دقيق و فرموله بلكه به سادگي بر زبان رانده ام مضراب به دست افتاده اند به جان.»
- تفکیک مفهوم موسیقی در نزد خود و آقای لطفی:
«آنچه را كه ايشان "موسيقي" مي خوانند»
- پذیرش بی‌اطلاعی و عدم تخصص در مفهوم موسیقیِ آقای لطفی:
«البته من نداشتن تخصص و مطالعه در آنچه را كه ايشان "موسيقي" مي خوانند تاييد مي كنم .»
- نپذیرفتن بی‌ادبانه بودن و غیر مسئولانه بودن لحن خود:
«اما مطلقا منكر آوردن سخنان بي ادبانه و حرف غير مسئولانه و باقي مطالب ايشان هستم. من حرف دلم را گفته ام بي اين كه رعايت جوانب را كرده باشم.»
- نقد اجتماعی  موسیقی سنتی :

  • غم‌افزایی این نوع موسیقی/«زنجموره اي كه اسمش را " موسيقي " گذاشته اند».
  • انتخاب مدام شعرهای محزون/ «صبح و ظهر و شب ، بي وقفه ، هر جا كه پايش بيفتد . و حتي وقتي هم كه مي خواهند مطلبي در دفاع از هنر هاي خود بنويسند براي فتح باب عادتا به سراغ شعري مي روند كه سخن از چكاندن زهر درد در زخم قلب به ميان آورده باشد.»
  • انتقاد از تعصب‌ورزی و بی‌دردی در اصحاب این نوع موسیقی /«گيرم اين جا ديگر " زهر درد " مطرح نيست ، مي بايست شعري پيدا كنند كه سخن از "زهر بيدردي " بگويد . از زهر تعصب سخن بگويد آن هم نه در باب باوري گزين شده، بل تعصبي كه به كوررنگي خود اصرارمي ورزند .»
  • بیان تاریخی بودن و درجا زدن این نوع انتخاب تعزیت و تداوم آن/ «تعصب نسبت به حرفه اي سياه كه مي كوشد خود را افرينشگر جا بزند اما در حقيقت تفاله خوار قرون و اعصار گذشته است و سد و بندي در برابر خلاقيت هنري كه تنها در محدوده تكنيك نوازندگي به در جا زدن وقت مي گذارند ، و جان كندن را زنده بودن وانمود مي كند »
  • نقد موضوعی شعرها در این نوع موسیقی و آن را از نوع گريستن بر بيداد محروميت جنسي دانستن/«معلوم ما فرمودند پيام شاعران دوره شكوهمند بيسوادي ملي ما تنها گريستن از بيداد محروميت جنسي بوده است.»
  • مخرب دانستن این نوع موسیقی/ «افسوس كه اين موسيقي موذي از درون جونده ، مويه گر پايين تنه هاي محروم و به انحراف كشاننده مفاهيم عميق و انساني عشق و شادي و زندگاني است ! افسوس كه اين " موسيقي " جرثومه فساد و تباهي جان است»

- نفی پدیده‌ی وزن به عنوان عنصرپویای شعر:
«آن "عنصر پويا " در شعر امروز حرف مفت است . چيزي است كه امروز از آن به " ضد وزن " تعبير مي شود و شعر براي آن كه گريبان خود را از چنگال امثال آقاي لطفي رها كند و عطاي آن را به لقايش ببخشد در اين پنجاه سال اخير چه تلاشي به كار بسته است.»
- انتقاد به شیوه‌ی تحلیل‌ها و برداشت‌های رایج از شعر کهن فارسی:
«حتي همين امروز هم كساني كه تفلا مي كنند پيام آنچناني شاعران كهن را در قا لبهاي مشخصتري كه شما اسم بي مسمايش را موسيقي گذاشته ايد به گوش مردم برسانند، اگر خود از شمار توده هاي بي بهره از سواد خواندن و نوشتن نيستند و كم و بيش در مكتبخوانه اي الفباي آموخته اند ، باري عملا در سطحي قرار دارند كه افاضاتشان واقعا مايوس كننده است.»  
- انتقاد به تحلیل اجتماعی آقای لطفی در شعر نو و کلاسیک از زاویه‌ی مقبولیت اجتماعی:
«توجه نمي كنيد كه آنچه راه به توده هاي ميليوني پيدا مي كند شعر نيست رنگ باباكرم و نشاط و عشرت روحوضي و بشكن شغشغانه است. مگر پس از هفتصد سال غزل حافظ _كه شما نمي شناسيد _ توانسته است "دايره محدود روشنفكري " را يشكند و راهي به بيرون باز كند ؟ »
- ادعای وجود تعصب در برخورد آقای لطفی با موسیقی جهان:
«حالا من مي خواهم بدانم شما كه موسيقي سنتي تان را فوت آبيد هيچ به صرافت افتاده ايد كه برويد از دريچه تنگ اتاقتان نگاهي هم به موسيقي ديگران ببيندازيد ؟»
- ادعای این‌که شعر ایشان با موسیقی آقای لطفی تجانسی ندارد:
«ما هزار جور توهين و تحقير را تحمل كرده ايم تا شعرمان را گريه نكنند . و حالا ببين در چه معركه اي گير كرده ايم»
- انتقاد از بی‌سوادی و بی‌تخصصی آقای لطفی در حوزه‌ی شعر نو:
به کنایه، «البته آقاي لطفي در نقد شعر هم سخت چيره دستند »
- انتقاد بر قیاس مع‌الفارق آقای لطفی در طرح تمثیل علی‌نقی‌وزیری و حمل عبارت وزیری بر ایشان:
«به علينقي وزيری خرده مي گيرند كه درباره موسيقي خراسان و نقاط ديگر گفته است :" اين موسيقيها پريميتيف است " و به اين نتيجه مي رسند كه :" شايد از ديد آقاي شاملو نيز چنين باشد "و استنتاج مي فرمايند.»
- پذیرش و منصفانه دانستن نگاه موسیقی‌دانانی چون حسین دهلوی:
«قول آدم مضبوطي مثل آقاي حسين دهلوي كه با ديد واقع بينانه تري به قضيه نگاه مي كند :" اين موسيقي ظاهر و باطن همين است كه هست.»
- انتقاد خود را وظیفه‌ی اجتماعی خود به عنوان روشنفکر خواندن:
«اين به اصطلاح موسيقي هم چيزي است غير مسوول كه براي دفاع از وجود ذيجود خود ملتي را به تحمل شكست و بدبختي و دل افسردگي و ناتواني تشويق مي كند . من " بي پروايي " نشان نمي دهم بل فقط در باره يكي از صلبي ترين دشمنان بالقوه و بالفعل فرهنگ مردمم به صراحت هشدار مي دهم »

۴ دو بند بالا روایتی از این نزاع به دست می‌دهند و تا حدی به بعضی سوال‌ها پاسخ می‌دهند. عملن تا این‌جا کم و بیش دستمان آمد که هر کدام از دو طرف این جدال به چه چیزی اشاره می‌کنند. لطفی از زاویه‌ی یک متخصص موسیقی‌ سنتی از حوزه‌ی تخصصی خود دفاع می‌کند و نظر شاملو را در حوزه‌ی موسیقی سنتی نمی‌پذیرد. محمدرضا لطفی در نامه‌اش سراپا در دفاع از حوزه‌ی تخصصی خویش می‌کوشد و البته بدون تخصص کافی وارد حوزه‌های دیگر(شعر، علوم اجتماعی و سیاسی) هم می‌شود. منتها تمام نامه متکی بر یک خواست روشن است: «دفاع از یک حوزه‌ی تخصصی» . با این‌حال نقد احمد شاملو بر موسیقی سنتی، عمدتن یک نقد اجتماعی‌‌است، یعنی معطوف به شرایط تاریخی و سیاسی آن دوره‌. شاملو چندان وارد بحث تخصصی موسیقی نمی‌شود، بلکه در مقام شنونده‌ی تاریخی این موسیقی از تاثیرات (به تعبیر ایشان مخرب) این نوع موسیقی سخن می‌گوید. منتها در همین مقام، آقای لطفی وارد بحث تخصصی حوزه‌ی شعر می‌شود و در دفاع از وزن سخن می‌راند و در عین‌حال از نقش مخرب ترجمه‌ی شعر و شعر مدرن غرب بر شعر فارسی حرف می‌زند. با این اوصاف، از خودم می‌پرسم، کجای کار احمد شاملو اشتباه بود؟ آیا نقش خواننده یا شنونده در برخورد با هنر، فقط نقش مستمع صم‌البکم است؟ احمد شاملو در این نقد،‌ دقیقن در جایگاه یک روشنفکر ایستاده است. در این مقام او  خطری را هشدار می‌دهد.خطری که جامعه‌اش را تهدید می‌کند. می‌پرسم این خطر چیست؟

۵ آن سال‌ها خوب به خاطر نسل من مانده‌است. با آغاز جنگ، موسیقی سنتی، آن‌هم در روایت خاصی تنها موسیقی معتبر و مجاز ایران بود. نسل من، با همین سازها و نغمه‌ها بزرگ شد. گریست بر غم تاریخی خود، گاه در چاه حزن‌ فرو رفت و بر نیامد. راستی چه کسانی معرکه‌گردان این انحصار بودند؟ چرا جمهوری اسلامی تنها در برابر این نوع از موسیقی که اتفاقن سخت محزون بود و گاه در تعزیتی مدام فرو می‌رفت و بر نمی‌آمد، مدارا نشان می‌داد؟ این‌ها سوال‌هایی‌است که هر شنونده‌ای حق دارد از خود بپرسد. هر کسی که صبح‌ها در رادیو، در کوچه و خیابان،‌ در مراسم،‌در تلویزیون فقط این نوع از موسیقی را می‌شنید. باز از خودم می‌پرسم، آیا احمد شاملو در همین انتقاد، نقش روشنفکر را به ما یادآوری نمی‌کند؟ در مقابله‌ی همین دو نامه است که می‌شود تفاوت کسی که خود را متخصص می‌داند و آن‌که روشنفکر است را بازشناخت. روشنفکر به تعبیر ادوارد سعید آماتور است که می تواند صاحب تعهدی عاشقانه، خصلت خطر پذیری، پاینبندی به اصول و معتقد به مبارزه برای رسیدن به اهداف باشد، و "روشنفکر حرفه ای" به دلیل پیمانی که در ازای پاداش با مقام های رسمی قدرتمند بسته است، از عهده هیچ یک از این کارها بر نمی آید. پرواضح است که لااقل در نامه‌ی آقای لطفی به شاملو، چنین نقشی غایب است. ایشان در همان جایگاهی می‌ایستند که به تعبیری «حرفه‌ای» است و از پیوندهای نظام‌های قدرت در موسیقی سنتی دفاع می‌کنند. این‌جا شاملوست، نه آقای لطفی که در برابر نظام قدرت به حقیقت‌گویی دست می‌زند. سعید معتقد است که وظیفه‌ی روشنفکر حقیقت گویی به قدرت است، هرچه باشد این قدرت، و مگر در آن سال‌ها موسیقی سنتی تنها قدرت موجود در عرصه‌ی هنر موسیقی نبود؟ اگر احمد شاملو، وارد حوزه‌ی تخصصی موسیقی می‌شود و در جایگاه یک موسیقی‌دان حرف می‌زند(که هرگز خود را موسیقی‌دان نخواند)، آن‌حرف‌ها را (در حوزه‌ی حرفه‌ای موسیقی) نباید چندان جدی گرفت، ولی هرجا ایشان در جایگاه یک روشنفکر، یک شنونده، یک هستی حاضر در موقعیت موسیقی سخن می‌گوید، آن‌حرف‌ها را باید به جد شنید. آن‌جاست که شاملو در مقام روشنفکر، وجدان یک جامعه می‌شود و بر سخن حق پا می‌فشارد. وگرنه یک‌شاعر و البته یک موسیقی‌دان، هر دو تنها می‌توانند یک محقق همکار باشند در بحث‌های میان‌رشته‌ای میان حوزه‌ی شعر و موسیقی.

۶ در این مقال،‌ من جایگاه شاملو را در مقام یک روشنفکر بازخوانی کردم. پیش از هرچیز می‌توان این سوال را هم پرسید که آیا دفاع لطفی از موسیقی سنتی و نقد آماتوری ایشان بر شعر نو هم می‌تواند در مقام یک روشنفکر بازخوانی شود؟ در واقع،‌ تردیدی نیست که لطفی شاید سخن حق را در خوانش خود از سنت در می‌یابد و اگر منصف باشیم می‌توانیم بر آن صحه بگذاریم. وانگهی باید این سوال را پرسید، آیا شاملو در مقام مخالف تام و تمام سنت با لطفی روبرو می‌شود؟ صدالبته نه. شاملو، مصحح و راوی حافظ است و مولانا و خیام. مجموعه‌ی کتاب کوچه را نمی‌توان کاری کم‌قدر در حوزه‌ی تحقیق بر سنت در نظر آورد. حتی شعر شاملو در مکالمه‌ای روشن میان سخن مدرن و سخن سنت اتفاق می‌افتد. مسئله بر سر این نیست که یکی حافظ سنت است و دیگری مخالف سنت. بلکه مجادله بر سر خوانشی است از آن. شاملو، خوانش لطفی از سنت را مدافع و حافظ وضع موجود می‌داند. وضع بیمار و مخربی که جامعه به آن گرفتار است و این نوع از موسیقی، این قرائت از سنت بیش از پیش به آن دامن می‌زند.  سخن لطفی از جایگاه قدرت حاکم بیان می‌شود، قدرت حاکمه‌ی آن‌روز هنر موسیقی،‌دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی و همه‌ی شبکه‌ای که آن را تنها نوع مجاز و معتبر موسیقی تلقی می‌کرد. سخن شاملو،‌ از جایگاه اقلیتی ادا می‌شود که هم‌چون بسیاری از موسیقی‌دانان به تبعید و سکوت واداشته شدند یا همان مردم عامی، همان شنوندگانی که هرگز قدرت آن نمی‌یافتند تا موسیقی مطلوب خود را انتخاب کنند.

۷ حالا بر می‌گردم به عبارت آقای بهنود. از خودم می‌پرسم،‌ در جایگاه همین هیچ‌‌کس، همین بچه‌ای که در دل جنگ و خفقان بزرگ شده و هنوز نوستالژی‌اش شنیدن تار لطفی‌ و صدای شجریان است ولی شعرهای شاملو را زیسته‌است و  ‌با آن همه‌ی دنیا را در آغوش کشیده‌است، از خودم می‌پرسم، کجای نامه‌ی محمدرضا لطفی به احمد شاملو عاقلانه است؟ فقط لحن‌اش؟ آیا کلام را در زرورق پیچیدن، آن را معقول و مناسب می‌کند؟ آیا لحن به سخن حقیقت می‌بخشد؟ در سال‌های اخیر، رفتارهای اصلاح‌طلبان حکومتی و انواع نئولیبرال‌هایی که محبوب رسانه‌ها شده‌اند، بر نوعی از مدارا پافشاری می‌کند، که رفتار و کنش احمد شاملو درست مخالف آن است. مدارایی که حقیقت را با زر ورق اشتباه می‌گیرد. درد را مسکن تجویز می‌کند و بی‌تردید ، خواسته یا ناخواسته، حافظ وضع اسفبار موجود است و صد افسوس که آن‌چه در این سال‌ها و این روزها به تحلیل رفته‌است، سخن و پدیده‌ی روشنفکری است.

 

صفحه 1 از 67