زیبایی مثله شده

یاران ناشناخته‌ام
چون اختران سوخته
چندان بر خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر
آسمان
همیشه شبی  بی ستاره ماند
احمد شاملو

تاریخ بشر را با خون نوشته‌اند اما تلخی آزارنده‌ی تصاویر خونینی که از ما بر دیواره‌ی غارهای‌مان خواهد ماند آیا صدای هزاران هزار مویه و ضجه‌ی درد را هم در بر خواهد داشت؟ تصویر کلی خونی که بر دیوار نقش بسته تنها نماد جنایت و سبعیت است و تلاش برای تصور و بازسازی لحظه لحظه‌های وحشت و عریانی و بی‌حرمتی راهی به درک ذات تحقیر و رنج نمی‌برد.
از ما چه بر دیواره‌ی غارها مانده است؟ تصویر برده‌یی زیبا که یا باید آنقدر دست به دست شود تا در میان دست‌ها جان دهد و یا خود را کنج مطبخ میان خاکستر آتشدان دفن کند، تصویر کنیزی زیبا که یا باید جزو آجیل و تنقلات حرمسرا باشد یا  خود را کنج مطبخ… ، تصویر گل‌بهار زیبا که دلش پیش جعفر است اما یا باید نصیب حرمسرای خان پیر و زهوار در رفته ‌شود و یا گیسِ بریده و دندان‌هایش را برای خان بفرستد و چون زیبایی‌اش را باخته از چشم جعفر هم بیفتد، تصویر زنی زیبا که مورد تجاوز سربازهای دشمن قرار گرفته و به‌ناچار کودکی زاده که هر روز و هر ثانیه‌ی وجودش برای مادر مهر و کینه است، تصویر دخترکان ۱۳ ساله‌ای که معصومیت‌شان کنار خیابان جا مانده، تصویر زنان و مردانی که جسارت‌ و خوش‌بختی‌شان که خنده‌ها‌شان جا مانده و تصویر ترانه‌ی سوخته ترانه‌ی زیبا با موهای بافته و چشمان وحشت‌زده غرق در معصومیت و خون  با درونی شکافته‌، تصویر جامعه‌یی که قرن‌ها به موهن‌ترین تجاوزها و تحقیرها، عریان و خوار و خفیف شده و دم بر نیاورده و تصویر مردمانی با پیشینه‌ی ‌هزاران هزار ساله‌ی سکوت، که همه جسد سوخته‌ی آن دختر خواهیم بود با خون‌هایی بر زمین ریخته و فراموش شده، کاش ای کاش فریاد بر دیواره‌ی غارها نقش می‌بست.
خونِ نقش بسته بر دیوار، تصور وحشت، لحظه‌ها و ضجه‌ها و این فکر: وقتی شکنجه و درد درون انسان را می‌شکافد تا به مرگ می‌رسد چگونه او برای ابد در همان لحظه، همان کابوس و در همان رنج می‌ماند و هرگز دیگر نخواهد توانست آرامشی بیابد. سوزش تلخ این فکر سر به جانم می‌گذارد؛ می‌خندم اما انگار هرگز نخندیده‌ام و نمی‌توانم بگریم تا آرام شوم. نمی‌توانم خودم را بیدار کنم. کابوس تو در تو و لاینقطع ادامه می‌یابد.
کسیت که  مقصر است و کیست که مقصر نباشد؟ دست کدام ما به خون انسان‌های بی‌گناه آلوده نیست؟ ما که همگی در ابداع و نوشتن مفهوم گناه بر دیواره‌ی غارها هم‌دست بوده‌ایم چگونه امروز از خون ترانه دست بشوییم؟ ما که  زیر آوارِ اندیشه‌های انتزاعی و بیمارکننده‌ی انصاف و عدل و برابری قرن‌هاست بیهوده انسانیت و بالندگی را در راه یافتن کیمیا گردن زده‌ایم امروز همه هم‌دست‌ایم. بر دیواره‌ی غارهای‌مان تنها کلمه‌ی سرافکندگی‌ است و نقش انسانی خفته در خون، نقش پیکر سوخته و بی‌حرمت‌شده‌ی انسان، انسان قربانی مطلق اندیشی و مطلق پرستی، انسانی منفعل  نگه داشته شده و برساخته‌ی اندیشه‌ها و امیدهای ماورایی.
دغدغه‌ی من این روزها این است: آیا بشر سرانجام از موهبت زندگی در جامعه‌ای درمان‌شده برخوردار خواهدشد؟ جامعه‌ای عاری از عقده، عطش قدرت و آسیب‌‌های روانی دیگر؟

این روزها همه چیز طعم گس بغض دارد برایم. از جلو آینه ایستادن احساس گناه می‌کنم، از خوردن چیزی خوش‌مزه، از خنکای کولر، از احساس لذت و یا آرامش. این روزها از چنین زنده بودن احساس گناه می‌کنم. در خیابان زندگی بی‌ترانه جاری است  مردمان می‌روند و می‌آیند    مهمانی می‌گیرند، می‌خورند  می‌نوشند و مست می‌کنند  عروسی می‌گیرند  می‌خندند   خرید می‌کنند ‌ بچه‌دار می‌شوند   سر اینکه بچه‌شان چه کلاس‌هایی برود و چه مدرکی بگیرد با هم رقابت می‌کنند   برای پول‌دارتر شدن جان می‌کنند   سر هم را زیر آب می‌کنند    حق هر که را زورشان بچربد می‌خورند  زیرآب هم را می‌زنند  (البته به دیدار اماکن باستانی مثل تخت جمشید هم می‌روند و در فعالیت‌های فرهنگی هم شرکت می‌کنند)   به فامیل و آبا اجدادشان می‌نازند   دروغ می‌گویند   دُم هم را توی بشقاب می‌گذارند و هر طرف باد بیاید خرمن‌شان را باد می‌دهند  و هروقت هم پا بدهد بحث سیاسی می‌کنند  فیلم هم می‌بینند  نقد هم می‌کنند  علل سقوط تمام جنبش‌ها را هم می‌دانند
می‌ترسم بچه‌دار شوم، می‌ترسم بچه‌ام دختر باشد، می‌ترسم دخترم زیبا باشد

از پشت شیشه‌ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید!
خون را به سنگفرش ببینید!
خون را به سنگفرش…
احمد شاملو


آیا شما از این ارسال لذت بردید؟ چرا دیدگاه خود را در زیر نمی نویسید و گفتگو را ادامه دهید، یا مشترک خوراک من شوید و مقاله هایی مانند این را روزانه به صورت خودکار به خواننده خوراک خود انتقال دهید.

بازتاب ها & بازخوان ها

هنوز بازتاب/بازخوان وجود ندارد.

دیدگاه ها

“کاش ای کاش فریاد بر دیواره‌ی غارها نقش می‌بست”

تلخید ، تلخ . همچنان که من هستم . آشنایی با شما جز از بختیاری من نبوده است .
من در حال انجام پروژه ای بر روی کارهای شاملو هستم . این را نوشتم چون در بیانتان عشق به شاملو موج می زند .
درود بر شما دوست نادیده ی عزیز .

اگر نوشته های دیگری دارید (داستان / شعر . . .) برایم ایی میل کنید .
هرچند یادداشتتان تلخ بود ، ولی خسته گی ماه ها کار و تنهایی را از تن ام خارج کرد .
حالا با انگیزه ای بیشتری ادامه خواهم داد .
تلخید ، تلخ . در زمانه ای که جز این نمی توان بود .
باز هم درود بر شما

(ازچنین زنده بودن احساس گناه می کنم) سخن بسیارعمیقی است که درذهنم نقش بست هیچ گاه فراموشم نخواهدشد.

سلام همسایه. کاش! زیبا بود بهرحال. من اولین باره میام سر بزنین آخرین بار نمیشه. با مطلبی با عنوان ” سبزها حتما بخوانند” بروزم.منتظر حضور گرمتون.یاعلی

دیدگاه خود را بنویسید

خط و پاراگراف به طور خودکار شکسته خواهند شد، آدرس ایمیل هیچگاه نمایش داده نخواهد شد، HTML مجاز: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

(لازم)

(لازم)